تميمى گفت من كار عمر و عاص بگذارم و وعده كردند با يكديگر كه شب نوزدهم شهر رمضان اين كار به اتمام رسانيم و صلوات بر عثمان و زبير فرستادند و گفتند كه ان شاء اللّه ما خون ايشان بازخواهيم .
اتفاقا شب نوزدهم ماه رمضان عمر و عاص رنجور شد ، عبد اللّه بن خارجه تميمى را به نيابت خود به مسجد فرستاد و گويند عبد اللّه سليمى او را به غلط بكشت « 1 » .
و عمرو بن بكر تميمى شمشير بر كتف معاويه زد و كارگر نيامد و خواستند كه عمرو را در حال هلاك كنند گفت يا معاويه مرا رها كن كه از براى تو بشارتى دارم . گفت چيست ؟
گفت هم فردا خبر رسد كه عبد الرحمن بن ملجم عليه اللعنة على را كشته باشد . معاويه گفت اگر اين خبر راست باشد من تو را خلاص كنم بگفت تا او را محبوس كردند ، چون خبر قتل على عليه السّلام رسيد او را خلاص كرد .
اما قصه عبد الرحمن اين است كه عبد الرحمن به كوفه رفت و آن سر پنهان مىداشت و در خانهها پنهان مىبود اتفاقا قطامهء لعينه در آن خانه رفت كه عبد الرحمن آنجا بود .
عبد الرحمن او را بديد و بر او عاشق شد عبد الرحمن خواست كه او را زن كند و استدعاى عقد آن لعينه كرد .
او گفت مهر من سخت گران است ، عبد الرحمن گفت چند است گفت سه هزار درهم ، و غلامى ، و كنيزك ، و قتل على عليه السّلام . آن ملعون گفت اين جمله سهل باشد الّا قتل على . آن لعينه گفت طلب كن تا او را غافل دريابى اگر قتل كنى بعد از قتل او عيش من با تو خوش باشد و اگر كشته شوى ثواب آخرت تو را بهتر باشد .
پس آن ملعون شنبيب را كه مذهب خوارج داشتى به يارى گرفت و آن سه تن ملعونان اين سر را با اشعث بن قيس در ميان نهادند و قطامه در مسجد كوفه معتكفه بود و كبود پوشيده داشت كه امير المؤمنين پدر و برادر او را در نهروان كشته بود آن ملعونه حقد عظيم بدين سبب در دل داشت . . حجر عدى آن شب همه شب در مسجد بود و نماز مىكرد به حس و حركات ايشان ظنى از اين كار ببرد و بيرون رفت تا امير المؤمنين را خبر دهد ليكن
هامش
( 1 ) - آنكه عهدهدار قتل معاويه شد برك بن عبد اللّه بود نه عبد اللّه سليمى . به نظر مىرسد كه مؤلف در اينجا دقت نكرده است چون عبد اللّه سليمى را اول به بعنوان قاتل معاويه معرفى مىكند و بعد او را به مصر مىفرستد و اين در حالى است كه در بين اين سه نفر عبد اللّه سليمى وجود ندارد .