تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كامل بهائى ( فارسي ) — صفحة 468

مساهمون:

ص٤٦٨
آورد گفت يا امير المؤمنين اگر وصيتى دارى بگوى كه ملعون كار خود كرده آخر آن ملعون گفت هزار دينار به شمشير دادم و هزار دينار به زهر دادم و به اين شمشير ماليدم . پس وصيتى كه رسول با على گفته بود با حسن گفت و گفت اى حسن بعد از تو حسين وصى تو باشد و بعد از او پسر او على زين العابدين و به آخر گفت اگر من زنده بمانم به عبد الرحمن آنچه رأى من باشد بكنم و اگر بميرم بيش از يك زخم مزنيد چنان كه او مرا يك زخم زد و چون او را كشته باشيد جثهء خبيثهء او را بسوزانيد چنان كه جثه‌هاى كشتندگان انبياء را بسوزانند . بعد از آنكه على عليه السّلام رحلت فرمود امام حسن به موجب وصيت پدر آن ملعون را به يك ضربت بكشت و بعد از قتل او ام الهيثم دختر يحضر كه مؤمنه بود جثهء خبيثهء آن لعين را بخواست از امام حسن و او را بسوزانيد . و امير المؤمنين بيست و يكم ماه رمضان متوفى شد و وصيت كرد كه چون غسل و تكفين من بكنيد متوجه غرى شويد كه جنازهء مرا به آنجا بريد هر گه مقدم جنازه به زمين آمد مرا آنجا دفن كنيد . بعد از آنكه رحلت فرمود امام حسن او را غسل كرد و نماز بر او گذارد و موالى در عقب او نماز كردند و چون جنازه برداشتند آواز ملائكه چون آواز مگس عسل مىشنيدند و جنازه برداشته متوجه غرى گشتند كه الحال به نجف مشهور است . و چون رسيدند سنگى پديد آمد سفيد و مرقد آنجا به زمين آمد و به حفر قبر آن حضرت مشغول شدند چون مقدار دو گز كندند قبرى پديد آمد لحدى در او كنده و ساجى در او انداخته بود بر آنجا نوشته كه اين قبريست كه نوح نجى از براى برادر خود على ابن ابى طالب كه وصى محمد رسول است كنده است او را آنجا دفن كردند و قبر را پنهان ساختند جهت آنكه امير المؤمنين چنين وصيت كرده بود كه مىدانست به دور بنى اميه مروانيان قوت گيرند و اگر قبر آشكار باشد خراب كنند . و چون مؤمنان از قبر بازگرديدند و معجزه او را بازگفتند كه نوح پيغمبر به چندين هزار سال پيشتر جهت او قبر كنده باز قبر مطهر كه آشكارا شد مواليان را رغبت افتاد كه بروند و آن معجزه مشاهده كنند و برفتند و بديدند . جمعى گويند چون به آنجا رفتند چندان كه طلب كردند هيچ اثرى از قبر نيافتند كه حق تعالى آن را پنهان كرده بود و آن قبر همچنان پنهان بود تا به روزگار هارون الرشيد .