تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كامل بهائى ( فارسي ) — صفحة 464

مساهمون:

ص٤٦٤
رها كنى و بصره و كوفه را به طلحه و زبير . و هم عبد اللّه عباس گفت يا امير المؤمنين بصره و كوفه از جملهء سواد اعظم‌اند و ايشان از جمله اعادى تو باشند ، تواند بود كه لشكر جمع كنند و بر تو خروج كنند . امير المؤمنين گفت آنچه گفتى صلاح در اين است مغيره برنجيد و گفت بعد اليوم در كارى كه با من گوئى يا امير المؤمنين نفس نزنم يعنى در باب مشورت تا زنده باشم . عبد اللّه عباس پنهان منشور نوشت به توليت معاويه در شام و بفرستاد چون امير المؤمنين را معلوم شد گفت چرا چنين كردى گفت اگر منع كند مثال مرا منع كرده باشد و اگر ولايت از ما قبول كند مثال تو خود به وى رسد . امير المؤمنين هم مثال بنوشت كه مهاجر و انصار بر من بيعت كردند بايد كه تو نيز با رؤساى شام بيائيد تا بر من بيعت كنيد و ولايت شام تراست چون معاويه نامه بخواند انكار كرد و گفت امامت على بر خود قبول نكنم . و جمعى گويند كه معاويه راضى بود كه على كار شام را بر عادت خلفاى سلف به وى تفويض كند اما امير المؤمنين راضى نشد . عبد اللّه عباس شفاعت كرد كه يا على ملك شام به او بگذار تا به آخر چنان كه خواهى بكن . امير المؤمنين گفت من فرداى قيامت خداى را چه جواب دهم و نزد رسول چه حجت آورم چگونه شايد كه مسلمى مثل معاويه بر سر بندگان خداى حاكم باشد « 1 » . ليكن من اعتماد بر اين قول كنم نه به قول اول و اين قول لايق عصمت است و ظاهر ديانت و قول اول جمله مكر است و اين نوع بر معصومان روا نبود . چون خبر انكار معاويه به على رسيد اهل مدينه را حاضر كرد و ايشان را ترغيب به حرب معاويه كرد .

فصل سوم فى قتل امير المؤمنين عليه السّلام

در روايت آمده چون ميان معاويه و على عليه السّلام صلح شد جمعى خوارج در مكه حاضر شدند و صلوات فرستادند بر كشتگان نهروان از ميان ابن ملجم لعين گفت كه من كار على عليه السّلام از شما كفايت كنم و عبد اللّه سليمى گفت من كار معاويه بسازم و عمرو بن بكر
هامش
( 1 ) - تاريخ طبرى 3 / 460 و كامل ابن اثير 3 / 86 و فتوح ابن اعثم 2 / 446 با اندكى تفاوت .