تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كامل بهائى ( فارسي ) — صفحة 462

مساهمون:

ص٤٦٢
به مصر نرسى و ايشان قصد قتل تو دارند . محمد برفت در راه اشتر سوارى را ديد كه به تعجيل مىرفت از او نامه خواست گفت نامه ندارم محمد گفت مرا كسى خبر داده كه او دروغ نگويد آخر تجسس نمودند نامه را در خيكى خشك انداخته بود يافتند بخواندند از همانجا جمله بازگرديدند و عثمان را بر منبر يافتند و آن نامه قتل محمد بر ملاء خلق بر او خواندند . عثمان عذرى آورد و گفت مروان نوشته اين نامه را ، مردم گفتند كه مروان را بدست ما بده . عثمان گفت من هرگز اين كار نكنم غوغا كردند از منبر فرود آمد و در خانه گريخت سه روز حصار كردند او را و آب به او نمىدادند . روز سوم محمد بن ابى بكر در خانه رفت و زخمى بر او زد و مهاجر و انصار جمله به اتفاق او را بكشتند و سه روز در خانه بود نگذاشتند كه او را دفن كنند . و گويند كه ريسمان در پاى او بسته بودند و در ميان بازار مىكشيدند . امير المؤمنين از آن مانع شد و گفت نشايد كه اهل كتاب بر ما عيب كنند و گويند كه مسلمانان با امام خويش چه مىكنند و ندانند كه او چگونه بود و در گورستان جهودان حش كوكب نامى او را دفن كردند چون نوبت به معاويه رسيد آن گورستان را داخل گورستان مسلمانان كرد ، و از اينجا بود كه بعضى از صحابه گفتند « قتلناه كافرا » . عجب حالى است كه اجماع سقيفه حق بود و اجماع يوم الدار يعنى قتل عثمان باطل پس لايق آن بود كه هر دو را طرح كنيم و گوييم حق از آن على عليه السّلام بود در هر دو حال . و جمعى گويند كه محمد بازآمد و او بر سر منبر بود گفت چه گوئى در حق كسى كه دعوى امامت و اسلام كند و بىجرمى قصد قتل برادر مسلمان كند . عثمان گفت قتل آن كس واجب بود در اين حالت محمد نامه بر او خواند و مهاجر و انصار غوغا كردند و او را بكشتند و گفتند كه نگذاريم كه او را در گورستان مسلمانان دفن كنند . امير المؤمنين آن روز از مدينه بيرون رفته بود از خوف غوغاى خلق چون از قتل عثمان فارغ شدند در مسجد حاضر آمدند و گفتند شما را معلوم است كه عثمان چه ظلم كرده صلاح در آن است كه امامت و خلافت به على دهيم كه مستحق آن است و او صالح است و عالم و عابد و اول اين كار حق او بود . عمار و ابو الهيثم بن تيهان و رفاعة بن نافع و مالك بن عجلان و ابو ايوب و خالد جمله گفتند ما از كلام شما برنگرديم و به اتفاق بر در خانهء على رفتند و غلوى عظيم كردند .