تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كامل بهائى ( فارسي ) — صفحة 467

مساهمون:

ص٤٦٧
امير المؤمنين عليه السّلام گفت يا رسول اللّه حق آن لعين چيست بر من رسول گفت مىگويد كه بشارت او را كه هيچ دشمنى نباشد او را كه با زن خود صحبت كند الّا كه من با او شريك باشم قال اللّه تعالى :
وَ شارِكْهُمْ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ
( اسراء 66 ) به حقيقت كه دشمن خاندان نبوت جز حرام زاده نتواند بودن به ضرورت « 1 » . امير المؤمنين بيرون آمد و « أشدد حيازيمك » يك بار ديگر بخواند چون به صحن خانه رسيد گويند دو « بط » در خانه او بود چون او را بديد در ميان خانه بانگ كردن بنياد كرد . ام كلثوم ايشان را از آن منع كرد على عليه السّلام گفت بگذار كه ايشان بر من نوحه مىكنند . الغرض امير المؤمنين چون به مسجد درآمد آن حرامزاده خفته بود همه شب منتظر بوده كه على به مسجد درآيد در آن وقت او را خواب ربود . امير المؤمنين آواز كرد « الصلاة أيها الجماعة » شبيب برخاست . امير المؤمنين عليه السّلام به محراب رفت و به نماز مشغول شد شبيب لعين زخمى بزد اثر بسيار نكرد آن حرامزاده بگريخت . امير المؤمنين چون به نماز مشغول شدى او را از عالم خبر نبودى تا كه عبد الرحمن عليه اللعنه درآمد و ضربتى سخت بزد پس نماز سبك بگذارد و خون روان شد از محاسن مباركش خون بدست مىگرفت و به طاق مىماليد گويند كه هنوز اثر آن خون آنجا باقى است و آن لعين نيز بگريخت . شبيب در خانه رفت و ميان بند از ميان مىگشود و او را پسر عمى بود مسلم گفت اى ملعون امير المؤمنين را تو كشتى خواست كه گويد نه زبان او جارى شد كه آرى پسر عمش شمشير بر گردن او زده به دوزخ فرستاد . عبد الرحمن كه بگريخت آواز در شهر افتاد كه عبد الرحمن على عليه السّلام را كشت حمامى مىآمد گليم به دوش چون او را بديد كه مىگريخت او را بگرفت و گليم بر گردن او انداخت و مىكشيد تا پيش امام حسن و امام حسين آورد . چراغ بياوردند و امير المؤمنين را از مسجد به خانه بردند و جعده پسر خواهر امير المؤمنين را بفرمود تا نماز به جماعت كرد از براى امير المؤمنين شربتى بياوردند . گفت به آن ملعون بدهيد كه ترسيده باشد . مردم او را مىرنجانيدند كه اى ملعون امير المؤمنين را چرا كشتى آن لعين گفت من نكشتم جراحى بياوردند تا ببيند كه حال چون است چون ميل به جراحت فرود كرد و بر
هامش
( 1 ) - مناقب ابن شهر آشوب 2 / 281 - 286 و بحار الانوار 36 / 162 - 192 با اندكى اختلاف .
كامل بهائى ( فارسي ) — صفحة 467 | عماد الدين حسن بن علي الطبري