على عليه السّلام از آن كار ضجارتى نمود زيرا كه غدر طلحه و زبير مىدانست مردمان با او گفتند اگر از ما بيعت بستانى خوب و الا تو را به عثمان در رسانيم . اول كسى كه بر او بيعت كرد طلحه و زبير بود و طلحه دشمن او بدى بأقصى الغاية .
على عليه السّلام روى به طلحه و زبير كرد و گفت « دعونى و التمسوا غيرى » و بازگفت من از شما بيعت نگيرم كه من از شر شما ايمن نيستم آخر همه به طوع و رغبت خود بيعت كردند .
و طلحه خازن بيت المال بودى صاحب بهايم صدقات و زكات از قبل عثمان . و چون عثمان كشته شد كليد خزانه به عايشه فرستاد و التجا به او كرد .
و جملهء صحابه و اهل مدينه از ميان جان و دل بيعت كردند و از رغبت و حرص مردم نزديك بود كه به ازدحام خلايق هلاك شوند . امير المؤمنين عليه السّلام فرمود صلاح در آن باشد كه به مسجد رويم تا مردم را معلوم شود و در آن كار رغبت نمايند .
فصل دوم فى ذكر بعض احوال امير المؤمنين على عليه السّلام
چون خلايق از مهاجر و انصار بر على بيعت كردند خطبهاى بليغ بخواند و خلق را دعوت كرد به اطاعت خدا و رسول و طاعت خويشتن و گفت شما را معلوم است كه اين كار از آن من بود به جور از دست من انتزاع كرده بودند و از منبر به زير آمد و در بلاد كه ولات بودند از قبل عثمان جمله را معزول كرد الّا ابو موسى اشعرى كه مالك شفيع وى بودى .
پس قثم بن عباس را به مكه فرستاد به نيابت خود و عبد اللّه عباس را به يمن فرستاد ، و عثمان بن حنيف انصارى را به خراج گرفتن به بصره فرستاد ، و حارثه قدامه را به امامت به بصره فرستاد .
و گويند كه عبد اللّه عباس را گفت به شام رو ، او گفت من به شام نتوانم رفت كه معاويه آنجا است و او ابن عم عثمان است و اقل غدر او آن باشد كه مرا محبوس كند ، امير المؤمنين با عبد اللّه عباس مشورت كرد در كار شام .
عبد اللّه عباس گفت منشورى بايد نوشتن به معاويه در باب شام تا چون اهل شام را معلوم شود كه او از قبل تو در آنجا والى است من بروم و او را معزول سازم .
و مغيره را بخواند با او مشورت كرد مغيره گفت صلاح در آن است كه شام را به معاويه