پيشانيهايشان و پهلوهايشان و پشتهايشان و گويند اين است آنچه ذخيره كرده بوديد براى نفسهاى خود پس بچشيد آنچه ذخيره مىكرديد .
و عصا برگرفت و بر سر كعب زد . عثمان گفت اگر نه آن است كه صاحب رسولى و خرف شدهاى بگفتم تا در حال گردن تو بزدندى .
ابو ذر گفت يا عثمان دروغ مىگوئى كه تو مرا نتوانى كشتن كه رسول مرا خبر داد كه تو را نكشند اما گفت كه از بلاد برانند چون آل عاص به سى تن رسند و دين خداى را به دغلى گيرند و قرآن را به تأويل و رأى خود گويند ، جمله صحابه كه حاضر بودند از براى خاطر عثمان تكذيب ابو ذر كردند .
عثمان گفت على را حاضر كنيد چون على درآمد ، عثمان گفت يا أبا الحسن تو اين حديث از رسول شنيدى كه ابو ذر مىگويد صحابه اتفاق كردهاند كه ما نشنيديم .
امير المؤمنين عليه السّلام گفت من از رسول شنيدم كه فرمود : ما أظلت الخضراء ، و ما اقلت الغبراء ، على أحد أصدق لهجة من أبى ذر . ابو ذر هرگز دروغ نگويد ، جمله صحابه تصديق امير المؤمنين كردند و گفتند كه ما نيز از رسول همچنين شنيديم .
ابو ذر در اين حال بگريست و گفت الحمد اللّه كه من دروغگو نبودم شما دروغ گفتيد .
عثمان گفت به حق رسول كه تو كجا دوست دارى براى بودن و كجا دشمن دارى ، گفت در حرمين بودن دوست دارم كه اينجا عبادت كردهام و رسول مرا خبر داده كه تو را به ربذه فرستند و تنها زندگانى كنى و تنها بميرى و تنها برخيزى از گور و تنها در عرصهء قيامت آئى و تنها به بهشت روى و چون بميرى در ربذه جمعى از عراق بيايند و تجهيز و تكفين تو بكنند از اين حال مرا در غزوهء تبوك خبر داد .
عثمان سرهنگان را گفت تا او را به ربذه فرستادند و آن موضعى است موحش در بيابان مهيب افتاده ميان شام و روم ، امير المؤمنين و حسن و حسين عليهم السّلام تشييع ابو ذر كردند .
و ابو ذر در ربذه بود مدتى بماند و آخر رنجور شد جمعى گفتند چه آرزو است تو را گفت رحمت رب العالمين ، گفتند چه رنج است تو را گفت رنج گناه ، گفتند از براى تو طبيب حاضر كنيم گفت طبيب مرا رنجور كرد ، دختر او بر سر او بگريست كه من اينجا چه كنم غريب و وحيد .
ابو ذر گفت اى دختر چون من بميرم گليم بر سر من انداز و بر سر راه عراق رو كه
كامل بهائى ( فارسي ) — صفحة 460
مساهمون: عماد الدين حسن بن علي الطبري
ص٤٦٠