و گويند كه در خانهء على عليه السّلام رفت على عليه السّلام بر در خانه نشسته بود از آنجا برخاست و به جاى ديگر نشست چون مردم به طلب او رفتند على عليه السّلام سوگند ياد كرد تا من اينجا نشستهام هيچكس را نديدم .
و هم آن شب ابو لؤلؤ را دلدل نشاند و گفت آنجا كه دلدل بايستد به زين فرود آى . و هم آن شب زنى بخواه و نامهاى به او داد به اهل قم كه در حال وصول او به قم زنى را به عقد نكاح به او دهند و چون سال تمام شد و مردم به طلب او به قم رسيدند او پسرى آورده بود مردم را معلوم شد كه از معجزات على بوده است .
و اين روايت صحتى ندارد بلكه ابو لؤلؤ هم در مدينه بود و عمر نگذاشت كه او را بكشند و گفت نشايد كه غلامى را در عوض خون من بكشيد و گفت تا آزاد كردند .
الغرض عمر در آن زخم سه روز بماند روز چهارم متوفى شد و مغيره هر شب در انجمن عمر رفتى دو شب نرفت عمر پرسيد كه چرا دو شب نيامدى گفت مردم گفتگوى افتادند كه بعد از عمر لايق اين كار كه باشد ، عمر سر از بالش برداشت و گفت يا مغيره چه مىگويند على لائق اين كار است و جمعى مىگويند عثمان و بعضى به طلحه رغبت دارند و بعضى به سعد وقاص و بعضى به عبد الرحمن بن عوف .
پس عمر گفت در حق على چه شايد گفت ليكن اين كار به او تمام نشود كه او جوان است و نيز قريش او را دشمن دارند و او نيز مستبد الرأى باشد . اين كار به عثمان تمام گردد او در سر بنى اميه رود و زبير مردى جبار است لائق امامت نباشد و طلحه همتى ندارد و سعد وقاص مولعى بود به زنان و عبد الرحمن بدونان بفريبد .
چون در مسجد حاضر شدند عبد الرحمن گفت يا على خلافت از من قبول كن به قول خدا و رسول و سنت عمر بن الخطاب على گفت به قول خدا و رسول قبول كردم اما به سنت عمر قبول نكنم كه ايشان بسيار كارها كردند كه جمله را تغيير مىبايد كردن دوم كرت اين كلمه را تكرار كرد على عليه السّلام همين جواب داد تا سه كرت پس دست عثمان گرفته بر او بيعت كرد به قول خدا و رسول بلكه به سنت عمر .
و عبد الرحمن را ميل بودى زيرا كه زن او ام كلثوم خواهر عثمان بود از جانب مادر پس طلحه و زبير بيعت كردند . على عليه السّلام برخاست و دست بر ايشان افشاند و از آنجا بيرون آمد .
عبد اللّه عباس گفت يا امير المؤمنين چرا در شورى رفتى گفت زيرا كه عمر گفتى كه
كامل بهائى ( فارسي ) — صفحة 457
مساهمون: عماد الدين حسن بن علي الطبري
ص٤٥٧