و شهربانويه هر شبى بكر بودى چون حوران بهشت و رسول صلّى اللّه عليه و آله خبر كرده بود كه از ميان حسن و حسين هر كه را زنى افتد هر شب بكر بود ائمه از صلب و ذريت او باشند .
حسن عليه السّلام از اين سبب زن بسيار كردى و چون اين صفت نيافتى طلاق دادى .
حسين عليه السّلام روزى با حسن عليه السّلام گفت اى برادر خاطر مرنجان كه آنكه طلب دارى از تو درگذشت و من يافتم حسن عليه السّلام دانست كه ائمه از پشت او نيستند .
فصل دوم
چون غنيمت قسمت كرد ابو لؤلؤ فيروز نام به مغيرة بن شعبه افتاد و او صيقلگر بود و به خدمت امير المؤمنين تردد نمودى . مغيره ضريبه به وى نهاد او هر روز دو دانگ زر مىداد آخر دو دانگ زر را به نيم دينار كردند هم مىداد به چهار دانگ كردند هم مىداد به پنج دانگ كردند هم مىداد و اين معنى عمر مىكرد و مىگفت اگر تردد از خدمت على بازگيرى تو را آزاد كنيم از زر دادن ، ابو لؤلؤ قبول نكرد .
روزى پيش عمر رفت و گفت يا خليفه تو را عجب مىآيد كه على را ذو الفقار هست من از براى تو بهتر از ذو الفقار شمشيرى بسازم اما به شرط آنكه مرا در خدمت تو حاجبى نباشد و مانعى نه . عمر گفت شايد .
گفت هفت جنس بايد كه از آن شمشيرى سازم و آهن چند به دست گرفت و ابتداى شمشيرى بكرد هر روز چند نوبت به خدمت عمر رفتى و آنچه ساخته بودى به او نمودى تا شمشيرى تمام كرد و گرمگاهى بود عمر را كه از مجلس خالى بود به پيش او رفت و غلاف آن چوبى بود سفيد و به نزديك قائمهء آن سوراخى كرده و ميخى آنجا فروگذاشته كه جز او ديگرى نتوانست برون آوردن .
چون شمشير بدست عمر داد عمر خواست كه از غلاف بيرون آورد دست نداد .
ابو لؤلؤ گفت به من ده چون به او داد آن ميخ از آنجا بركشيد و به حوالى خود كسى را نديد شمشير برآورد و بر شكم وى زد و شمشير را آنجا بگذاشت و بگريخت « 1 » .
هامش
( 1 ) - مطالبى كه در اين بخش از كتاب ( رواية اخرى فى قتل عمر ) نقل شده غالبا مخالف نظر مشهور مورخين است و مشتمل بر مطالب غريبهاى است كه چندان اعتمادى به آنها نمىتوان كرد مانند داستان شهربانو و گفتگوى حسين عليه السّلام و شمشير ساختن ابو لؤلؤ .