تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كامل بهائى ( فارسي ) — صفحة 451

مساهمون:

ص٤٥١
بمردند . عجب ! كه ابو بكر را جا بود پيش رسول صلّى اللّه عليه و آله و حسن عليه السّلام را جاى نبود كه فرزند او بود .

فصل اول فى قتل عمر بن الخطاب

مغيرة بن شعبه غلامى داشت فيروز نام به كنيت ابو لؤلؤ و او مجوسى بود چون مغيره از كوفه به مدينه آمد فيروز پيش عمر رفت و گفت خواجهء من ماهى صد درهم بر من نهاد و من طاقت اداى آن ندارم شفاعتى كن تا باشد تخفيفى كند . عمر مغيره را حاضر كرد و گفت اگر چه او كافر است و ليكن تخفيف از جمله انصاف است بر خلق به شفاعت من چيزى تخفيف كن ، مغيره شفاعت او قبول كرد . عمر گفت اى غلام تخفيف كردم حال خود با من بگوى كه تو چه صنعت دانى ، او گفت من جمله صنعتها دانم و تجارت دانم و آسيا انداختن نيز دانم . عمر گفت مرا دست آسيا مىبايد كه در خانهء من بسازى گفت بسازم چنان كه آوازهء آن آسيا در شرق و غرب برود . عمر از اين سخن برنجيد و گفت اى قوم ديديد كه اين غلام چه گفت من هرگاه كه او را مىبينم خوفى و هيبتى از او در دل من اثر مىكند . تا روزى كه بر منبر رفت و گفت در خواب ديدم كه خروس سرخ دو منقار يا سه منقار بر من زد دانم كه خروس سرخ كه مرد عجمى باشد دو طعن يا سه طعن بر من زند . مردم گفتند خير باشد ان شاء اللّه . فيروز خنجرى بساخت دو سر و به جماعت رفت چون مردم به نماز شروع كردند خنجر بيرون آورد و سه ضربت بر او زد زير ناف و بالاى ناف و بگريخت . سيزده تن به عقب او رفتند اكثر در راه هلاك شدند يكى به او رسيد خواست كه او را بگيرد خنجر بر خود زد و هلاك شد . و عمر عبد الرحمن عوف را گفت تا نماز كرد از براى مردم به جماعت و او سه روز در خانه خفته بود وصيتها كرد و گفت بايد كه نماز بر من صهيب كند و عبد اللّه پسر خود را بخواند و گفت اى فرزند مرا چند زر به بيت المال مىبايد داد بايد كه اداى آن بكنى . پس گفت : يا بنى لو أنك غدا أباك يقاد الى النار اما تفديه . فقال عبد اللّه بلى