تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كامل بهائى ( فارسي ) — صفحة 448

مساهمون:

ص٤٤٨
دانى چگونه باشد .

فصل سوم

در كتاب فتوح آمد كه اسامه لشكرگاه بيرون مدينه برد و چون ابو بكر خليفه شد به اسامه گفت : أمض رحمك اللّه لوجهك الذي أمرك النبى صلّى اللّه عليه و آله ، و لا تقصر فى أمورك ، و ان رأيت ان تأذن لعمر بن الخطاب بالمقام عندي ، فانى أستانس و استعين برأيه ، قال اسامه فقد فعلت . برو رحمت كناد بر تو خدا به آن جهت كه امر كرده تو را رسول و تقصير مكن در كارهاى خود و اگر دانى كه عمر را اذن مىتوانى داد كه نزد من باشد كه من با او انس دارم و يارى از او مىخواهم به رأى او اذن بده ، اسامه گفت من اذن دادم « 1 » . جواب ، « فأعتبر يا اولى الابصار » به زعم خصم عمر رعيت اسامه است به نص رسول پس چگونه شايد كه بر او حاكم گردد اگر رسول دانستى كه عمر از اسامه بهتر است و لايق امامت هرگز اسامه را بر او حاكم نكردى . و رسول او را رعيت اسامه نكردى الّا براى تنبيه بر آنكه اين مرد لايق خلافت نيست بلكه اين رعيتى است ، با آن كه ابو بكر اجازت مىخواست از براى عمر چرا از براى خود نيز اجازت حاصل نكرد ليكن مگر او به امارت از حكم بيرون آمده باشد . و ليكن چگونه شايد كه كسى به امارت و حكم استيلائى از حكم رسول بيرون آيد و رسول ايشان را در حكم اسامه كرد و اسامه را بر ايشان امير كرد و حكم و سنت رسول صلّى اللّه عليه و آله باقى بود تا به روز قيامت بر اين نص هر دو مخالفت كردند بر حكم رسول كه در تحت رايت اسامه نرفتند .
هامش
( 1 ) - در فتوح ابن اعثم اين مطلب را پيدا نكرديم . اما در كامل ابن اثير 2 / 335 با اندكى تفاوت نقل شده است .