و ما طلبته و قد بايع الناس « 1 » جواب ، آنچه ايشان بر ما حجت مىآوردند كه على عليه السّلام با ايشان يكى بود و به كار خلافت ايشان راضى بود اين حديث از نقل ايشان مبطل است .
و آنچه فخر ، و غير او ايراد كردند كه اگر على عليه السّلام خلافت را بعد از رسول صلّى اللّه عليه و آله حق خود شناختى مطالبت كردى هم اين نقل مبطل اين سؤال است بلكه على عليه السّلام مطالبت مىكرد .
و آنچه مىگويند شيعه كه على عليه السّلام با بنى هاشم مشغول شد به دفن و عزاى رسول و ايشان فرصت نگاه داشتند و كار خود ساختند هم اين نقل دليل است و شاهد عدل بر آن .
و آنچه شيعه گويند كه ايشان رسول حاضر نشدند اين هم ظاهر است از آن .
و آنچه مىگويند كه على عليه السّلام به رغبت خود بيعت كرد كلام عمر كه « أيها الرجل ليس بمتروك او بتابع » دليل است كه مجبور بود و مذهب شيعه چنانست كه هرگز على عليه السّلام بر ابو بكر بيعت نكرد .
و ابو بكر گفت اگر دانستمى كه تو با من منازعت خواهى كرد من اين كار طلب نمىكردم ، عجب ! از او كه بىرويه و انديشه اين كار اختيار كرد تا ندامت حاصل آمد .
پس از اينجا معلوم شد صحت كلام عمر « كانت بيعة أبى بكر فلتة و فى اللّه المسلمين شرها ، فمن عاد الى مثلها فاقتلوه » اگر او را غم آخرت بودى و خوف بودى و خوف آن روز « وقفوهم أنهم مسئولون » حق به صاحب رد كردى و منازعت نكردى با اهل بيت رسول صلّى اللّه عليه و آله و نشايد كه خليفهء رسول كارى كند كه بدان ندامت بايد خورد در دنيا و آخرت .
فصل دوم
چون رسول رنجور شد اسامه را نامزد كرد به قتال بعضى از زمينهاى شام و ابو بكر و عمر را در تحت رايت او كرد ، و شرح آن بيايد .
چون رحلت كرد عمر به ابو بكر گفت صلاح در آن است كه لشكر اسامه را بازگيرى كه عرب حوالى مدينه مرتد شدند ربما كه به لشكر محتاج باشى .
ابو بكر گفت چنان كه رسول صلّى اللّه عليه و آله فرمود من او را بفرستم بدين عبارت كه : لو علمت أن
هامش
( 1 ) - فتوح ابن اعثم 1 / 3 - 14 .