بگردانند .
و آنچه ابو بكر گفت من راضى شدم از براى شما به يكى از اين دو مرد عمر و ابو عبيده مگر آنكه آن رضا به اكراه دل بود با آنكه رضاى او نامرضى افتاد زيرا كه ابو عبيده هرگز خلافت نكرد مگر آنكه رضاى استيناس بود به كثرت سواد و جذب خاطر و غصب حق بنى هاشم ، يا مگر كه مكايله « 1 » بود كه زاد راه آخرت بر هم مىداشتند .
صدق اللّه حيث قال :
وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هَذا إِلَّا إِفْكٌ افْتَراهُ وَ أَعانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ فَقَدْ جاؤُ ظُلْماً وَ زُوراً
( فرقان 5 ) و گفتند آنان كه كافر شدند نيست مگر آنكه بهتان كه افترا كردند او را و اعانت كردند بر آن قوم ديگر پس به تحقيق درآمدند به ظلم و دروغ .
فصل اول
ابن اعثم گويد كه ابو بكر رسول به على عليه السّلام فرستاد تا بر او بيعت كند . على عليه السّلام حاضر شد و سلام كرد و بنشست و روى به مهاجر كرد و گفت اى قوم شما كه مهاجريد ايراد حجت كرديد بر انصار به قرابت رسول ( الائمة من قريش ) و انصار منقاد گشتند و مسلم داشتند و ترك احتجاج كردند .
من كه علىام بر شما حجت مىآورم به غير آنكه شما بر انصار حجت آورديد و آن حجت آنست كه ما اولىايم بر رسول صلّى اللّه عليه و آله حيا و ميتا زيرا كه اهل بيت رسوليم و نزديكترين خلقيم به او و اگر از خدا مىترسيد انصاف ما بدهيد چنان كه انصار انصاف شما دادند .
عمر گفت اى مرد تو نيز متروك نباشى و تو را نگذارند كه فارغ باشى تا بيعت نكنى چنان كه ديگران بيعت كردند . على عليه السّلام گفت چون چنين باشد من قبول نكنم كه من اولى هستم به خلافت و امامت از او .
ابو عبيده روى به على عليه السّلام كرد و گفت ابا الحسن قرابت تو با رسول و فضل و سبقت تو در كارها بر كسى پوشيده نيست الّا آن است كه مردم بر اين شيخ بيعت كردند تو نيز راضى شو بدانچه مسلمانان بدان راضى شدند .
هامش
( 1 ) - مكايله : قال له مثل قوله او فعل معه كفعله ، المنجد . بده و بستان كردن .