يعنى اينست آنكه من به شما گفته بودم و از او روايتست كه گفت « ما شككت منذ يومئذ » يعنى شك نكردم از آن روز رسول محتاج به وحى و دو ملك ملازم عمر اين عجب است .
و گويند « ان اللّه تعالى ضرب الحق على لسان عمر » « 1 » بدرستى خداى تعالى حق را به لسان عمر ادا كرد چند قضايا كه مخالف يكديگر بكرد .
روزى گفت هر كه مغالات كند در مهور و زياده از چهارصد درهم مهر كند من او را بازآورم . زنى گفت خدا اولى است به متابعت كردن يا تو كه عمرى . عمر گفت سخن خدا اولى كه متابعت كنند . زن گفت :
وَ آتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً
( نساء 24 ) اگر خواهيد كه زنى را بگذاريد و زنى ديگر خواهيد و به آن زن قنطار داده باشيد پس بايد كه از او چيزى بازنگيريد .
عمر گفت من اين ندانستم ، گفت : ثكلتك امك يا عمر كل واحد افقه منك حتى النساء « 2 » . مادر تو به مرگ تو بنشيند اى عمر هر احدى از تو داناتر است حتى زنان .
روزى ميان دو كس حكم مىكرد يكى گفت كه صواب كردى او گفت عمر نداند خداى داند كه عمر مصيب است يا مخطى .
و روايت كنند كه رسول گفت هيچكس نباشد الّا كه دو ديو ملازم او باشند ، ايشان آن دو ديو عمر را به دو فرشته بدل كردند و به دو كنارهء چشم جاى دادند . در روزگار شرك و سجده لات و عزى آن دو ملك كجا بودند .
مسأله ؟ تقديح كار او آن بود كه در اهالى شورى آن چيزها گفت كه نشايد كه كسى در حق هيچكس گويد و سزاوار نباشد كه كسى كه آن چيزها در او موجود است خانه يا خوانى يا گرمابهاى به او سپارند خاصه ملك عالم .
و مع هذا امامت عالميان به ايشان حوالت كرد اول طلحه را بستود به نخوت و كبر ، و زبير را به خفا و گفت زبير در حال رضا مؤمن بود و در حال خشم كافر ، و سعد را صفت كرد به مقت و افعال بد و شدت بر قوم خويش ، و عثمان را گفت كه چون والى شود قوم خويش را بر گردن مردم نشاند ، و على را به بطالت و با اين جمله گفت كه يكى از ايشان امام عالميان باشد و با حضور على عليه السّلام و حسن و حسين عليهما السّلام و عباس على الدوام گفتى كه
هامش
( 1 ) - الغدير 6 / 388 به نقل كتاب الاموال ابى عبيد .
( 2 ) - السبعة من السلف 144 - 145 با اندكى اختلاف .