تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كامل بهائى ( فارسي ) — صفحة 434

مساهمون:

ص٤٣٤
و امير المؤمنين عليه السّلام گفت : انا اول من يجثوا يوم القيمة من الخصومة « 1 » ، منم اول كسى كه روز قيامت بحث كرده شوند براى خصومت من . و نگويد كه اين دلتنگى از كجا و از كه و از چه سبب بود تا هزار ماه بر سر منابر على عليه السّلام را ناسزا مىگفتند و هيچ مسلمى اباء آن نكرد و نگفت كه آخر اين جمله لعنت چيست و به چه استحقاق است و اگر كسى لعنت ظالمان على و محاربان او به زبان راند به خصومت او برخيزند .

فصل

از اعاجيب ايشان آنكه گويند كه رسول فرمود : فى جنبى عمر ملكان شدده و يتقيه و ان ملكا ينطق على لسانه « 2 » . در دو پهلوى عمر دو فرشته است كه او را محكم و درست نگاه دارند و بدرستى كه ملكى گوياست به زبان عمر ، با آنكه حوالت معاصى به رسول كنند و به جملهء انبياء عليهم السّلام و عمر را از غايت حب و جهل از جملهء معاصى مبرا دانند و خاموشى كنند از اينكه روزى كه ايمان آورد مست بود از خدمت سيصد و شصت بت بيرون آمده بود . در روز حديبيه در نبوت محمد به شك بود چنان كه ذكر آن گذشت به آخر رسول برنجيد و روى به عمر كرد و گفت شما كجا بوديد روز احد كه :
إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا تَلْوُونَ عَلى أَحَدٍ وَ الرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ
( آل عمران 147 ) و روز احزاب :
إِذْ جاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا
( احزاب 10 ) چون چشمها تاريك شده بود دلها به گلوها رسيده و گمان مىبرديد به خدا گمانها . چون عمر غضب رسول بديد گفت « اعوذ باللّه من غضب اللّه غضب رسول اللّه » « 3 » . يا رسول اللّه شيطان بر گردن من نشست ، كسى كه دو ملك بر او موكل باشند چگونه شيطان بر گردن او نشيند . تا روز فتح مكه رسول كليد كعبه خواست و به عمر گفت « هذا الذي كنت قلت لكم »
هامش
( 1 ) - بحار الانوار 39 / 234 . ( 2 ) - شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد 12 / 307 با اندكى اختلاف . ( 3 ) - سيره حلبى باب حديبيه .