عبد اللّه رسيدند ودر بشكستند وفراز آمدند . وعبد اللّه را دخترى بود . دختر بر أو بانگ زد كه خصم از آن سوى كه همىانديشيدى فرارسيد . عبد اللّه گفت : بر تو باكى نباشد . شمشير مرا فرامن آر وشمشير برداشت وبه أشارت دختر از هر سوى بر ايشان حمله مىكرد ومىگفت : « 1 »
انا ابن ذي الفضل عفيف الطّاهر * عفيف شيخى وابن امّ عامر « 2 »
كم دارع من جمعكم وحاسر * وبطل جدّلته مغاور « 3 »
ودختر مىگفت : كاش من مرد بودمى ودر خدمت تو جهاد كردمى وبا اين مردم فاجر وكشندگان عترت رسول درانداختمى . وآن جمع از هر طرف بر أو حمله كردند وأو را فروگرفتند . ودختر عويل « 4 » برداشت كه وا ذلّاه « 5 » پدر مرا فروگيرند وكس نباشد كه أو را يارى كند . وعبد اللّه شمشير همىگردانيد ومىگفت :
اقسم لو يفسح لي عن بصرى * ضاق عليكم موردى ومصدري « 6 »
بر اين جمله أو را بگرفتند وهر دو دست أو ببستند ونزد عبيد بردند .
عبيد گفت : حمد خداى را كه تو را خوار كرد . چه گويى در عثمان اى دشمن خداى ؟
عبد اللّه گفت : اى پسر مرجانه ! تو را با عثمان چه كار كه أو نيك بود ويا بد ، صلاحكار بود ويا تبه روزگار ، خداى سبحانه خود در ميان أو وكشندگان أو حكم كند .
از خويش وپدرت پرس واز يزيد وپدرش .
عبيد اللّه گفت : به خداى هيچ نپرسم تا چاشنى مرگت نچشانم .
عبد اللّه گفت : حمد خداى را تبارك وتعالى هميشه از أو توفيق شهادت مىطلبيدم
هامش
( 1 ) . اللهوف ص 204 و 205 .
( 2 ) . من پسر با فضل عفيف طاهر هستم وپسر أم عامر .
( 3 ) . چه بسيار زرهپوش وبىزره از جمع جنگجوى شما را بر خاك افكندهام .
( 4 ) . فرياد وشيون
( 5 ) . اى واي چه ذلت وخوارى !
( 6 ) . سوگند بخدا ! اگر ديدگان من باز مىشد دستيابى شما به من سخت مىگرديد .