خشمگين گرديد ، در حالى كه حولهاى بر دوش انداخته و دستمالى بر سر بسته بود ، آهنگ مسجد كرد تا از نزديك با مسلمانان سخن بگويد و آنان را از خطر اين تخلف بيم دهد . وى با آن تب شديد بالاى منبر قرار گرفت و پس از اداى مراسم حمد و ثناى خدا چنين فرمود :
هان اى مردم ! من از تأخير حركت سپاه سخت ناراحتم . گويا فرماندهى « اسامه » بر گروهى از شما گران آمده و زبان به انتقاد گشودهايد ، ولى اعتراض و سرپيچى شما تازگى ندارد ، قبلا از فرماندهى پدر او « زيد » انتقاد مىكرديد . به خدا سوگند ، هم پدر او شايسته اين منصب بود و هم فرزندش براى اين مقام لايق و شايستهء است . من او را بسيار دوست دارم . مردم ! دربارهء او نيكى كنيد و ديگران را در حق او به نيكى سفارش كنيد ، او از نيكان شما است .
پيامبر سخنان خود را در همين جا به پايان رسانيد و از منبر پايين آمد و با تب شديد و بدن سنگين در بستر بيمارى افتاد . او به كسانى كه از بزرگان صحابه به عيادت وى مىآمدند ، مرتب سفارش مىكرد و مىفرمود : « انفذوا بعث أسامة ؛ سپاه اسامه را حركت دهيد . » « 1 »
پيامبر به قدرى اصرار به حركت سپاه اسامه داشت كه در همان بستر بيمارى وقتى به ياران مىفرمود : سپاه اسامه را آمادهء حركت كنيد به دنبال آن ، به كسانى كه مىخواستند از سپاه او جدا شوند و در مدينه بمانند ، لعنت مىفرستاد . « 2 »
اين سفارشها سبب شد كه گروه مهاجر و انصار ، به عنوان توديع حضور پيامبر برسند و خواه ناخواه از مدينه حركت كنند و به سپاه « اسامه » در لشكرگاه مدينه « جرف » بپيوندند .
در آن دو سه روزى كه « اسامه » مشغول تنظيم مقدمات حركت سپاه بود ، گزارشهايى از مدينه دربارهء وخامت وضع پيامبر به آنها مىرسيد و تصميم آنان را
هامش
( 1 ) . همان ، ج 2 ، ص 190 . و گاهى مىفرمود : جهّزوا جيش أسامة و يا : أرسلوا بعث أسامة .
( 2 ) . شهرستانى ، الملل و النحل ، مقدمهء چهارم ، ص 29 و ابن ابى الحديد ، شرح نهج البلاغه ، ج 2 ، ص 20 .