خود ، « 1 » از پذيرفتن هرگونه پيشنهاد مأيوس نمود ؛ يكى از سختترين فصول زندگى او آغاز گرديد ، زيرا تا آن روز « قريش » در تمام برخوردهاى خود احترامش را حفظ نموده و متانت خود را از دست نداده بودند . امّا وقتى ديدند كه نقشههاى اصلاح طلبانهء آنان نقش بر آب شده . ناچار شدند كه برنامه را عوض نمايند و از نفوذ آيين « محمد » به هر قيمتى كه شده ، جلوگيرى كرده و در اين راه از هر وسيلهاى استفاده كنند . از اينرو ، سران « قريش » به اتفاق آرا تصويب كردند كه با مسخره و استهزا ، آزار و اذيّت ، تهديد و ارعاب ، او را از ادامهء كار بازدارند . بديهى است ، مرد مصلحى كه فكر راهنمايى جهانيان را در سر دارد ، در برابر تمام ناملايمات ، ضربات و صدمات جسمى و روحى ، بايد بردبارى و شكيبايى را پيشهء خود سازد ، تا كم كم بر مشكلات پيروز آيد ؛ چنان كه روش مصلحان ديگر نيز همين بوده است . در اينجا به گوشهاى از آزار و اذيت قريش اشاره مىكنيم تا پايهء صبر و شكيبايى پيامبر روشن گردد .
پيامبر گرامى ، علاوه بر عامل روحى و معنوى ( ايمان ، استقامت ، صبر و شكيبايى ) كه او را از درون كمك مىنمود ؛ از يك عامل خارجى نيز - كه حراست و حفاظت او را بر عهده داشت - برخوردار بود و آن حمايت « بنى هاشم » بود كه در رأس آنها « ابو طالب » قرار داشت ، زيرا وقتى ابو طالب ، از تصميم جدّى و قاطع قريش مبنى بر اذيت برادرزادهء خود آگاه گرديد ، عموم بنى هاشم را دعوت كرد و همه را براى دفاع از « محمد » بسيج نمود . گروهى از آنها به انگيزهء ايمان و گروه ديگرى بر اثر روابط خويشاوندى ، حمايت و حفاظت او را بر عهده گرفتند . تنها در ميان آنان « ابو لهب » و دو نفر ديگر كه نامشان در رديف دشمنان رسول خدا خواهد آمد ، از تصميم وى سرباز زدند . اين حلقهء دفاعى بازنتوانست او را از برخى از حوادث ناگوار مصون بدارد ، زيرا هر جا كه پيامبر را تنها مىديدند ، از رساندن هرگونه آسيب دريغ نداشتند .
1 . روزى « ابو جهل » پيامبر را در « صفا » ديد و به او ناسزا و بد گفت . رسول گرامى ، با
هامش
( 1 ) . « به خدا اگر خورشيد را در دست راست و ماه را در دست چپ من بگذاريد كه از دعوت خويش دست بردارم ، از پاى نخواهم نشست ، تا خدا دينم را رواج دهد يا جان بر سر آن گذارم » .