همچنين اعدام هم به او مستند مىشود و در تعبيرات كتاب و سنت مىخوانيم :
« يُحْيِي وَ يُمِيتُ » *
، يا « محيى » و يا « مميت » .
نيز اين كه گفتيد : ايجاد العدم با عدم الايجاد يكى است ، ما مىگوييم : فرق واضحى است ميان نفى الفعل ، يعنى چيزى از اول به وجود نيامده و ميان اعدام الموجود ، يعنى چيزى موجود است و ما او را اعدام مىكنيم . همچنين اين كه گفتيد : ما قبول نداريم كه ضد اجسام اولويت داشته باشد به اعدام اجسام لوقوع التضاد من الطرفين . . . ، ما مىگوييم : چه اشكالى دارد كه كسى اين اولويت را احتمال بدهد ولو سبب آن مجهول و ناشناخته باشد ؟ امكان اين معنا كه هست ( و به قول ابن سينا : كلّما قرع سمعك و لم يقم على امتناعه برهان فذره فى بقعة الامكان ) و آخرين جواب ما اين است كه چه اشكالى دارد كه اين اجسام كه يك سلسله جواهرند ، وجودشان مشروط به وجود يك سلسله اعراض از قبيل حركت ، زمان و . . . باشد كه اين اعراض آنا فآنا يافت مىشوند آنگاه تا زمانى كه خداوند اين اعراض را تجديد كند شرط وجود جسم موجود است جوهر هم موجود خواهد بود و همينكه خداوند ايجاد اعراض را متوقف كرد شرط الوجود منتفى مىشود ؛ و اذا انتفى الشرط انتفى المشروط . تمام اين امور ممكن است و هركدام هم دليل بر امكان عدم عالم ماست .
4 . بيشتر متكلمين مذاهب آسمانى طرفدار امكاناند و مىگويند : عالم ممكن العدم است و به نظر مصنف كتاب همين حق است . دليل مطلب آن است كه عالم ما ممتنع الوجود نيست ، و گرنه موجود نمىشد درحالىكه هست . همچنين واجب الوجود هم نيست ، و الّا حادث نمىشد ، بلكه قديم بود درحالىكه حادث است . پس اين عالم ممكن الوجود است و ممكن آن است كه از خود لااقتضاست و نسبت او به دو طرف وجود و عدم مساوى است . پس تا ارادهء خدا هست عالم نيز هست و همينكه اراده برداشته شد عالم هم نابود مىشود .
3 . وقوع عدم عالم و چگونگى آن
پس از اين كه دربارهء امكان و جواز عقلى اعدام و نابودى اين عالم بحث شد ، اكنون دربارهء تحقق خارجى عدم اين عالم و كيفيت اين عدم گفتگو مىكنيم . در اينجا دو