عالم نابود شده و جهانى نو به جاى آن بنياد نهاده شود و يا ممتنع است ؟
در اين رابطه چهار نظريه در كتاب شريف كشف المراد ذكر شده كه به ترتيب عبارتاند از :
1 . گروهى از حكماى قديم و به پيروى از آنها مادىگرايان عصر ما معتقد بوده و هستند كه اين عالم واجب الوجود لذاته است ؛ يعنى هستى عين ذات اوست و از ذات او سرچشمه مىگيرد و وجود براى او ضرورى بوده و عدم بر او ممتنع است و يا به عبارت ديگر عالم قديم و ازلى است و موجودى اينچنين ، نه داراى عدم سابق است و نه عدم لاحق به بيانى كه در مباحث خداشناسى گذشت . طبق اين نظريه عدم و نابودى براى عالم ممتنع به امتناع ذاتى است ؛ چون كسى هستى را به عالم نداده تا بتواند از عالم بگيرد ، بلكه هستى مال خود اوست و پيوسته موجود است .
جواب ما : در اول مبحث خداشناسى ثابت كرديم كه عالم حادث است و نه قديم و وقتى كه حادث شد الّا و لا بد ممكن الوجود خواهد بود ؛ چون اگر واجب بود حادث نبود ، بلكه قديم بود كه قدمت لازمهء لاينفك وجوب وجود است و وقتى كه عالم ممكن شد همانگونه كه هستى و وجود براى او ممكن بود نيستى و عدم نيز بر او ممكن است .
2 . گروه ديگرى از حكماى قديم معتقد بودند كه جهان ما ممتنع العدم است ؛ يعنى نابودى بر او محال است اما نه به امتناع ذاتى ، بلكه به امتناع بالغير و آن غير همان علت عالم است .
بيان مطلب : از طرفى عالم معلول خداوند است و علت كه خدا باشد واجب الوجود است ؛ يعنى هيچگاه عدم بردار نيست و از طرفى تخلف معلول هم از علت تامه محال است پس مادامى كه علت ، يعنى خدا هست معلول هم كه عالم باشد خواهد بود و حيث اين كه علت ابدى است پس معلول او هم ابدى بوده و عدم بر او ممتنع است .
جواب ما : اين بيان شما در فاعل موجب صدق مىكند ؛ يعنى در فاعل موجب است كه معلول از علت انفكاك ندارد . آنگاه اگر خدا هم فاعل موجب باشد ، پس معلول وى يعنى عالم از او منفك نخواهد شد ؛ ولى خوشبختانه در مبحث قدرت از مباحث
شرح كشف المراد ( فارسى ) — صفحة 409
مساهمون: العلامة الحلي
ص٤٠٩