3 . به قبح كار عالم است ولى نيازمندى او را به ارتكاب قبيح وامىدارد مثل كسى كه مضطر مىشود بر شرب خمر اين انگيزه هم در ذات حق نيست ؛ زيرا خداوند غنى مطلق است و نياز به هيچ وجه در ساحت قدس او راه ندارد .
4 . قبح كار را مىشناسد ولى مجبور مىشود كه آن را انجام دهد مثلا ستمگرى وى را مجبور مىسازد . اين انگيزه نيز در مورد خداوند مرده است ؛ زيرا نيرو و قدرتى برتر و بالاتر از او وجود ندارد تا او را بر انجام كارى مجبور و وادار سازد بلكه او « فعّال ما يشاء » و « فعّال ما يريد » در هستى است .
پس خداوند متعال بر فعل قبيح يا اخلال به واجب داعى ندارد .
اثبات كبرى : پيش از اين در مبحث قدرت ثابت شد كه خداوند فاعل مختار است و فاعل مختار تا قادر بر چيزى نباشد و داعى بر آن هم نداشته باشد علت تامه نشده و تا علت تام نشود صدور فعل محال است و در ما نحن فيه نسبت به فعل قبيح ولو قدرت كه يك ركن تأثير است وجود دارد ولى داعى كه ركن ديگر باشد وجود ندارد و لذا صدور قبيح از خدا محال است ؛ هذا بالنسبة إلى القبائح . اما نسبت به امورى كه حسن و داراى مصلحت هستند خداوند هم قادر است و هم داعى دارد و لذا يجب فعل الحسن .
دليل دوم : اگر ارتكاب قبيح و يا اخلال به واجب بر خداوند جايز و روا باشد لازمهاش آن است كه وثوق و اطمينان به وعدهها و وعيدهاى خداوند به كلى منتفى شود و اللازم باطل فالملزوم مثله .
بيان ملازمه : اگر كار قبيح روا باشد ، پس كذب هم رواست . حال شايد خداوند در اين وعدههاى ثواب و تهديد به عقاب دروغ گفته و خبرى نيست . آنگاه كدام ضامن اجرايى وجود دارد براى اجراى احكام .
بيان بطلان لازم : بالاجماع لازم باطل است ؛ پس جواز قبيح بر خداوند هم باطل خواهد بود .
دليل سوم : اگر فعل قبيح بر خداوند روا باشد لازمهاش آن است كه وثوق و اطمينانى به صدق انبيا نداشته باشيم ؛ زيرا شايد خداوند به دست آدم كاذبى معجزه
شرح كشف المراد ( فارسى ) — صفحة 175
مساهمون: العلامة الحلي
ص١٧٥