كند كه اگر على عليه السلام معاويه را بر حكومت شام پايدار بدارد معاويه با او بيعت خواهد كرد و حال آنكه ميان آن دو خونها و كينههاى كهن افزون از شمار است .
اين على است كه در يك رويارويى برادر معاويه ، يعنى حنظله ، و دايى او ، يعنى وليد ، و پدربزرگش ، عتبه را كشته است ، سپس به روزگار خلافت عثمان ميان آن دو كدورتهايى پيش آمد آن چنان كه هر يك ديگرى را تهديد و نسبت به او خشونت كرد و معاويه با تهديد به على گفت من آهنگ شام دارم و اين شيخ [ يعنى عثمان ] را پيش تو مى گذارم ، به خدا سوگند ، اگر تار مويى از او كم شود با صد هزار شمشير بر تو ضربه خواهم زد . ما مختصرى را از آنچه ميان آن دو گذشته است در مباحث گذشته آوردهايم .
اما اين سخن ابن عباس كه به على عليه السلام گفت : او را يك ماه ولايت بده و سپس براى هميشه عزل كن و آنچه مغيرة بن شعبه به آن اشاره كرد مطلبى بود كه آن دو چنان گمان مى كردند و در انديشه آنان چنان مى گذشت و على عليه السلام به حال خود و معاويه داناتر بود و مى دانست كه هيچ علاج و تدبيرى ندارد .
چگونه ممكن است در انديشه كسى بگذرد كه به معاويه و شيطنت و زيركى او آگاه باشد و بداند كه در اندرون سينه معاويه چه كينهيى از كشته شدن عثمان وجود داشته است و مسائلى را كه پيش از كشته شدن عثمان بوده است آگاه باشد ، آنگاه تصور كند كه معاويه تثبيت خود را به حكومت شام از سوى على مى پذيرد و بدان گونه فريب مى خورد و با على ( ع ) بيعت مىكند و دست تسليم به او مى سپرد .
معاويه گريزتر و زيركتر از آن بود كه بدان گونه با او مكر شود و على عليه السلام به معاويه آشناتر از كسانى است كه پنداشتهاند اگر على از او استمالت مى كرد و بر حكومت شام پايدارش مى داشت بيعت مى كرد . به نظر و اعتقاد صحيح على عليه السلام دارو و چارهيى براى آن كار جز شمشير نبود كه ناچار كار به آنجا مى كشيد و على عليه السلام كارى را كه در آخر صورت مى گرفت در اول قرار داد .
من اينجا خبرى را كه زبير بن به كار در كتاب « الموفقيات » خود آورده است نقل مى كنم تا هر كس آن را بخواند و بر آن آگاه شود بداند كه معاويه هرگز سر به فرمان و اطاعت على عليه السلام نمى نهاد و با او بيعت نمى كرد و تضاد و اختلاف ميان آن دو همچون اختلاف سپيد و سياه است كه هرگز با يكديگر جمع نمى شود و همچون سلب و ايجاب است كه مباينت ميان آن دو هرگز از بين نمى رود .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 77
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٧٧