با كوتاهى فكر و كمى دانش خود چنين مى پنداشتند كه اين به سبب برترى معاويه و كاستى على ( ع ) است و با همهء اين كارها اگر درست بنگرى خدعهيى براى او جز بر افراشتن قرآنها باقى نماند و فقط كسانى فريب خوردند كه با انديشه على عليه السلام و فرمان او مخالفت كردند .
اگر چنين مى پندارى كه معاويه به آنچه مى خواست رسيد و اختلاف انداخت حق با توست و راست مى گويى و ما در اين موضوع و در گول خوردن ياران على عليه السلام و شتاب و نافرمانى و ستيزهگرى آنان اختلافى نداريم ، بلكه سخن ما درباره فرق گذاردن ميان على ( ع ) و معاويه در زيركى و شيطنت يا صحت عقل و انديشه و فرق ميان حق و باطل است . وانگهى ما هيچ گاه صالحان را به زيركى و شيطنت ستايش نمى كنيم و نمى گوييم ابو بكر بن ابى قحافه و عمر بن خطاب زيرك و شيطان بودند . هيچكس كه اندك خيرى در او باشد هرگز نمى گويد رسول خدا ( ص ) زيرك ترين عرب و عجم و حيلهگرترين قريش و چارهسازترين فرد كنانه است زيرا اين كلمات براى ستايش آرزومندان حكومت و كسانى كه در پى دنيا و زيورش و استوار ساختن پايههاى آن باشند استعمال مىشود . اما كسانى كه اصحاب آخرت اند و اعتقاد دارند كه مردم با تدبير بشر اصلاح نمى شوند بلكه با تدبير خالق بشر اصلاح مى شوند آنان را هرگز به زيركى و شيطنت نمى ستايند و برتر و بهتر از اين كلمات به آنان اطلاق مىشود . مگر نمى بينى مغيرة بن شعبه كه يكى از زيركان اعراب است هنگامى كه سخن عمرو بن عاص را كه او هم يكى از زيركان عرب است در مورد عمر بن خطاب رد مىكند و مى گويد اين تو هستى كه ادعا مى كنى كارى انجام دادى يا عمر را به شك و گمانى انداختى كه از تو متأثر شد ، خيال نمى كنم عمر با هيچ كس تنها باشد مگر اينكه بر او رحم خواهد كرد و به خدا سوگند عمر عاقلتر از اين است كه نسبت به او خدعه شود و برتر از آن است كه نسبت به كسى خدعه كند مى بينى مغيرة بن شعبه با اينكه خودش از اينكه به او زيرك مى گفتند لذت مى برد ولى عمر را به زيركى و شيطنت نمى ستايد .
مغيره مى دانست كه بر ائمه اين گونه كلمات كه براى اهل طهارت شايسته نيست اطلاق نمى شود و اگر بگويد از او پذيرفته نيست و اين نكته مورد توجه است . و بر همين منوال است سخن معاويه براى جميع سپاهيان و مردم همراه على ( ع ) كه براى ما قاتلان عثمان را بيرون بياوريد و بما بسپاريد ، ما تسليم شماييم . و اگر تمام كوشش خود را انجام
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 74
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٧٤