هم خودش و هم پدرش و دلش هرگز مسلمان نشد بلكه فقط به زبان مسلمان شد .
نقيب درباره سخنان و لغزشهاى معاويه گفت و آن قدر از سخنان او كه مقتضى فساد عقيده است بيان كرد كه اينجا جاى آوردن آنها نيست .
نقيب يك بار به من گفت : خدا نكند و امكان ندارد كه نام معاويه در رديف نام دو شيخ فاضل ابو بكر و عمر قرار بگيرد . به خدا سوگند ، آن دو همچون زرناب اند و معاويه همچون درهم ناسره و پست . نقيب از من پرسيد : ياران شما [ معتزليان ] در مورد ابو بكر و عمر چه عقيده دارند گفتم : آنچه پس از اختلافات زياد ميان قديميهاى معتزله در مورد تفضيل و مسائل ديگر پديد آمده است و اينك بر آن پايدارترند اين است كه على عليه السلام از همگان فاضل تر است و آنان به مناسبت مصلحتى افضل را رها كردند و نصى هم كه موجب شود عذرى باقى نماند وجود نداشته بلكه اشاره و ايماء بوده و متضمن هيچ گونه نص صريحى نبوده است و معتقدند گر چه على عليه السلام نخست نزاع كرد ولى سپس بيعت فرمود و خواسته آنان را پس از رد كردن پذيرفت و اگر على همچنان در ممانعت خود از بيعت پايدارى مى كرد هرگز معتقد به صحت بيعت و لزوم آن براى ديگران نبوديم و اگر على ( ع ) در آن مورد هم شمشير كشيده بود همان گونه كه در مورد ديگر شمشير كشيد معتقد به فاسق بودن و تباهى همه كسانى كه با او مخالفت مى كردند مى بوديم ، هر كه مى خواست باشد ، ولى على ( ع ) سرانجام به بيعت راضى شد و به طاعت در آمد .
خلاصه اينكه ياران معتزلى است ما مى گويند و معتقدند كه حكومت از آن على عليه السلام بوده و او مستحق و متعين است ولى اگر مى خواست خود عهدهدار آن مى شد و اگر مى خواست ديگرى را بر آن ولايت مى داد و چون مى بينيم كه بر ولايت ديگرى موافقت فرموده است [ ] ما هم از او پيروى كردهايم و به آنچه او راضى شده است راضى شدهايم .
نقيب گفت : ميان من و شما چيز اندكى باقى مانده است . من معتقدم كه نص وجود داشته است و شما به آن اعتقاد نداريد . گفتم : براى ما آنچنان كه علم پيدا كنيم نص ثابت نشده است . آنچه هم كه شما مى گوييد فقط خودتان آن را نقل مى كنيد ولى در اخبار ديگر ما و شما شريكيم وانگهى براى آن تأويلات معلومى است . نقيب در حالى كه دلگير شده بود به من گفت : فلانى ، اگر بخواهيم دنباله تأويلات باشيم جايز است كه درباره « لا إله الا الله ، محمد رسول الله » هم معتقد به تأويل
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 71
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٧١