تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 294

مساهمون:

ص٢٩٤
او خاتمى از نور ديدم كه چشم بينندگان از پرتوش خيره مى ماند و دلم را با آن خاتم مهر كرد و سپس قلبم را به جاى خود نهاد و من روزگاران درازى سردى و خوشى آن را در دل خود احساس مى كردم . آنگاه نفر سوم به دومى گفت كنار برو و خود بر محل شكاف ، كه از زير قفسه سينه تا پايين نافم بود ، دست كشيد و آن زخم التيام يافت و دستم را گرفت و مرا با نرمى بلند كرد و به شخص اول ، كه سينه‌ام را شكافته بود ، گفت : او را با ده تن از امتش وزن كن و بسنج . چنان كرد و من از آن ده تن فزون بودم . گفت : رهايش كنيد كه اگر او را با همه افراد امتش بسنجيد بر همگان فزونى خواهد داشت . آن سه تن در اين هنگام مرا به سينهء خود چسباندند و سر و ميان دو چشم مرا بوسيدند و گفتند : اى حبيب خدا ، مترس و اگر بدانى چه خيرى براى تو اراده شده است چشمانت روشن خواهد شد . در همان حال ناگاه ديدم افراد قبيله همگان آمدند و مادرم يعنى مادر شيرى و دايه‌ام پيشاپيش آنان حركت مىكند و با صداى بلند فرياد مى كشد : اى واى بر پسرك ضعيف من آن سه تن خم شدند و سر و ميان چشمهايم را بوسيدند و گفتند : اى آفرين و خوشا بر ضعيفى كه تو باشى آنگاه دايه‌ام بانگ برداشت و گفت : اى واى بر پسرك تنها و يكتاى من آن فرشتگان همچنان خم شدند و مرا بر سينه خود چسباندند و سر و ميان دو چشم مرا بوسيدند و گفتند : اى آفرين و خوشا بر تنها و يكتايى كه تو تنها باشى . تو تنها نيستى كه خداى و فرشتگان و مومنان زمين همراه تو هستند . آنگاه دايه‌ام بانگ برداشت كه واى بر يتيم من از ميان همه يارانت مستضعف بودى و به سبب همين ضعف كشته شدى آن فرشتگان همچنان خم شدند و مرا بر سينهء خود چسباندند و سر و ميان دو چشم مرا بوسيدند و گفتند : اى آفرين و خوشا بر يتيمى چون تو كه چه قدر در پيشگاه خداوند گرامى هستى اى كاش مى دانستى چه خيرى نسبت به تو اراده شده است . گويد : در اين هنگام افراد قبيله كنار وادى رسيدند و همين كه چشم مادر شيرى من بر من افتاد ، فرياد بر آورد كه اى پسركم آيا هنوز ترا زنده مى بينم و آمد و خود را بر من افكند و به سينه‌اش چسباند . سوگند به كسى كه جان من در دست اوست همچنان كه در دامن دايه‌ام بودم و او مرا در آغوش گرفته بود و دستم در دست يكى از ايشان بود همچنان به فرشتگان مى نگريستم و مى پنداشتم كه اين قوم هم آنانرا مى بينند و معلوم شد كه اين گروه فرشتگان را نمى بينند . يكى از مردم قبيله گفت : اين پسر را آسيبى
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 294 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى