ياد مى آورم كه پسر بچهيى هفت ساله بودم و ابن جدعان در مكه براى خود خانهيى مى ساخت . من هم همراه كودكان در دامن خود خاك و سنگ مى بردم . من دامنم را پر از خاك كردم و عورتم برهنه شد . سروشى از فراز سرم گفت : اى محمد ازار خويش را فرو افكن . سرم را بلند كردم چيزى نديدم و فقط صدا را مى شنيدم .
خوددارى كردم و ازار خود را فرو نينداختم . ناگاه گويى كسى بر پشتم ضربتى زد كه بر روى در افتادم و ازار و لنگ من فرو افتاد . خاكهايش ريخت و مرا پوشيده داشت .
برخاستم و به خانهء عمويم ابو طالب رفتم و ديگر برنگشتم .
اما حديث مجاورت پيامبر ( ص ) در غار حراء مشهور و در كتابهاى صحيح آمده است كه آن حضرت در هر سال يك ماه را در غار حراء مجاور مى شد و در آن ماه هر كس از بينوايان را كه پيش او مى رفت خوراك مى داد ، و چون مدت مجاورت خود را در حراء سپرى مى فرمود نخستين كارى كه پس از بازگشت انجام مى داد اين بود كه حتى پيش از رفتن به خانهء خود كنار كعبه مى آمد و هفت بار يا بيشتر طواف مى فرمود و سپس به خانهء خود مى رفت . در سالى كه خداوند آن حضرت را به پيامبرى گرامى داشت ماه رمضان را در غار حراء مقيم بود و خانوادهاش يعنى خديجه و على و خدمتكارى همراهش بودند . جبريل عليه السلام پيام رسالت را آورد .
پيامبر مى فرموده است : جبريل در حالى كه من دراز كشيده و خفته بودم پيش من آمد و تافتهيى آورد كه بر آن كتابى بود . گفت : بخوان . گفتم : چيزى نمى خوانم . چنان فشارم داد كه پنداشتم مرگ است . سپس رهايم كرد و فرمود : « بخوان بنام پروردگارت كه بيافريد » تا آن آيه كه مى فرمايد : « و به آدمى آنچه را نمى داند آموخت » و خواندم و جبريل باز گشت و من به خود آمدم . گويى در دلم كتابى نوشته شده بود و سپس
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 297
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٩٧