نرسيده بود كه پسر بچهء چابكى بود . او را پيش مادرش آمنه دختر وهب برگردانديم و بسيار آرزومند بوديم كه همچنان ميان ما باشد كه بركات بسيارى از او ديده بوديم .
با مادرش گفتگو كرديم و به او گفتيم : چه خوب است او را تا هنگامى كه برومند شود پيش ما باقى بگذارى كه ما از بيمارى و بدى هواى مكه بر او مى ترسيم و چندان پافشارى كرديم كه او را با ما بر گرداند .
ما با محمد ( ص ) به سرزمين بنى سعد برگشتيم و به خدا سوگند چند ماه پس از آن محمد ( ص ) همراه برادرش ميان بردههاى ما كه پشت خانههايمان مى گشتند بودند و ناگاه برادرش دوان دوان پيش ما آمد و به من و پدرش گفت هم اينك دو مرد كه جامههاى سپيد بر تن داشتند پيش برادر قرشى من آمدند او را گرفتند و دراز دادند و شكمش را دريدند و درون شكمش را به هم ريختند . حليمه مى گويد : من و پدرش دوان دوان خود را پيش او رسانديم . محمد ( ص ) را ديديم با چهره گرفته . من او را در آغوش كشيدم پدرش هم او را در آغوش كشيد و گفتيم : پسرجان ترا چه شده است گفت : دو مرد كه جامه سپيد بر تن داشتند پيش من آمدند و درازم دادند . سپس شكمم را دريدند و در آن چيزى را جستجو مى كردند كه ندانستم چه بود .
حليمه گويد : او را به خيمهء خود آورديم و پدرش [ يعنى پدر رضاعى ] به من گفت : اى حليمه بيم آن دارم كه اين پسرك ديو زده باشد ، او را به خانوادهاش بر گردان . گويد : او را برداشتم و با خود پيش مادرش بردم . گفت : چه چيزى ترا بر آن واداشت كه او را بياورى اى دايه مهربان ، تو كه اصرار داشتى او پيش تو بماند گفتم : خداوند اين پسرم را به حد رشد رسانده است و آنچه بر عهده من بود انجام دادهام و اينك از پيشامدها بر او بيمناكم و همانگونه كه تو دوست مى دارى ، اينك او را به تو مى سپارم . مادرش گفت : شايد بر او از ديو و شيطان بيم زده شدهاى گفتم : آرى . گفت : هرگز كه به خدا سوگند شيطان را بر او راهى نيست و اين پسرم را شأن خاصى است . آيا خبر او را به تو بگويم گفتم : آرى . گفت : چون به او باردار شدم ، چنين ديدم كه نورى از من سر زد كه كاخ هاى منطقه بصراى شام را روشن ساخت
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 292
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٩٢