تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 241

مساهمون:

ص٢٤١
من به كعب الاحبار گفتم آنچه را گفتى خودت به او ابلاغ كن . گفت : من اين سخنان را گفتم كه تو به او ابلاغ كنى . من جرأت پيدا كردم ، برخاستم و از روى دوش و شانه مردم گذشتم و كنار سر عمر نشستم و گفتم : تو مرا براى اين كار گسيل كرده بودى كه چه كسى تو را ضربت زده ، او غلام مغيره بوده و همراه تو سيزده تن ديگر را زخمى كرده است و اينك كعب الاحبار اينجاست و در اين موارد سوگند مى خورد . عمر گفت : كعب را پيش من فرا خوانيد . او را فرا خواندند . گفت : چه مى گويى كعب گفت : چنين مى گويم . عمر گفت : به خدا سوگند ، دعا نخواهم كرد ولى اگر خداوند عمر را نيامرزد عمر بدبخت خواهد شد . مسور بن مخرمة مى گويد : چون عمر زخمى شد براى مدتى طولانى مدهوش بود ، گفته شد اگر او زنده باشد با هيچ چيز مثل تذكر دادن نماز نمى توانيد او را به هوش آوريد . گفتند : نماز ، نماز ، اى امير المومنين و نماز گزارده شده است ، عمر به هوش آمد و گفت نماز خدا نكند كه آن را ترك كنم ، براى كسى كه نماز را رها كند بهره‌يى در اسلام نيست ، عمر در حالى كه از زخمش خون مى تراويد نماز گزارد . همچنين مسور بن مخرمه مى گويد : چون عمر زخم خورد شروع به بيتابى و دردمندى كرد . ابن عباس گفت : اى امير المومنين ، چنين نيست كه تو افتخار مصاحبت رسول خدا ( ص ) را داشتى و نيكو از عهده بر آمدى و گرفتار فراق آن حضرت شدى و او از تو خشنود بود و با ابوبكر مصاحبت كردى و حق صحبت او را نيكو داشتى و از تو جدا شد در حالى كه از تو خشنود بود ، سپس با مسلمانان مصاحبت و نسبت به آنان نيكى كردى و از آنان جدا مى شوى در حالى كه از تو خشنودند . عمر گفت : اما آنچه در مورد مصاحبت پيامبر ( ص ) و ابوبكر گفتى آرى ، اين از چيزهايى است كه خداوند بر من منت نهاده است ، اما آنچه از بيتابى من مى بينى به خدا سوگند ، از اين جهت است كه حاضرم اگر تمام طلاهاى زمين از من باشد فديه دهم پيش از آنكه عذاب خدا را ببينم - در روايتى ديگر چنين است : كه گفت حاضرم در قبال هول مطلع فديه دهم ، و در روايت ديگرى آمده است كه گفت : مغرور كسى است كه شما او را فريفته باشيد ، اگر هر چه طلا و نقره كه بر روى زمين است از من باشد حاضرم در قبال هول مطلع فديه دهم . در روايت ديگرى است كه گفت : اى ابن عباس آيا در مورد اميرى بر من ثنا مى گويى مى گويم : در روايت ديگرى آمده است كه عمر گفت : سوگند به كسى كه جان