تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 238

مساهمون:

ص٢٣٨
برو و بگو عمر به تو سلام مى رساند - و مگو امير المومنين كه من از امروز ديگر امير مومنان نيستم - آن گاه به او بگو عمر از تو اجازه مى گيرد كه كنار دو سالار خويش به خاك سپرده شود . او رفت و سلام داد و اجازه خواست و پيش او رفت ، عايشه را ديد كه نشسته است و مى گريد . عبد الله به عايشه گفت : عمر سلامت مى - رساند و اجازه مى خواهد كنار دو سالارش به خاك سپرده شود . عايشه گفت : هر چند اين جايگاه را براى خود مى خواستم ولى اينك او را بر خود ترجيح مى دهم . چون عبد الله برگشت حاضران گفتند : عبد الله آمد . عمر گفت : بلندم كنيد او را نشاندند و به مردى تكيه داد و به عبد الله گفت : چه خبر دارى گفت : اى امير المومنين همان چيزى كه دوست مى دارى ، عايشه اجازه داد . عمر گفت : سپاس خداى را ، هيچ چيزى براى من به اين اهميت نبود . چون جانم گرفته شد جنازه‌ام را ببر و باز بر عايشه سلام بده و بگو عمر بن خطاب اجازه مى خواهد اگر اجازه داد مرا وارد خانه‌اش كنيد و اگر جنازهء مرا نپذيرفت مرا به گورستان ديگر مسلمانان ببريد و ميان آنان به خاك سپاريد . در اين هنگام حفصه دختر عمر در حالى كه زنان همراهش بودند وارد شد همين كه او را ديديم برخاستيم . او خود را كنار پدر رساند و ساعتى بر بالين او گريست ، سپس مردان ديگرى اجازه ورود خواستند . حفصه به حجره ديگرى رفت و ما صداى گريه‌اش را از آن خانه مى شنيديم . مردان گفتند : اى امير المومنين ، وصيت كن و كسى را به جانشينى خويش بگمار . گفت : من براى حكومت هيچ كس از اين چند تن يا از اين گروه را سزاوارتر نمى بينم كه پيامبر ( ص ) رحلت فرمود در حالى كه از ايشان راضى بود و على و عثمان و زبير و طلحه و عبد الرحمان بن عوف و سعد [ بن ابى وقاص ] را نام برد و گفت : عبد الله بن عمر هم در جلسات شما شركت مىكند ولى او را رايى نخواهد بود - گويا عمر اين را براى تسليت و تسكين او مى گفت - اگر امارت به سعد بن - ابى وقاص رسيد كه شايسته آن است و گرنه هر كدامتان امير شديد از انديشه او يارى بخواهيد كه من او را نه به سبب ناتوانى و نه به سبب خيانت كنار گذاشتم . عمر سپس گفت : به خليفه پس از خودم درباره مهاجران نخستين به خير و نيكى سفارش مى كنم كه حق ايشان را بشناسد و حرمت آنان را بدارد و او را درباره انصار سفارش مى كنم ، كه آنان پيش از [ هجرت ] ايشان ايمان آوردند و مدينه را خانه ايمان قرار
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 238 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى