معمر ، از زهرى ، از سالم ، از عبد الله بن عمر نقل مىكند كه مى گفته است : پيش پدرم رفتم و گفتم شنيدم مردم سخنى مى گويند ، خواستم آن را براى تو بگويم ، آنان چنين مى پندارند كه تو كسى را به جانشينى خود نمى گمارى و حال آنكه اگر خودت ساربان و شبانى براى شتر و گوسپند داشته باشى كه آن را رها كند و پيش تو آيد چنين خواهى دانست كه تباه شده هستند و حال آنكه چوپانى مردم شديدتر است ، گويد : نخست سر خود را بر بالين نهاد و سپس برداشت و گفت : خداوند متعال دين خود را حفظ خواهد فرمود اگر من جانشينى تعيين نكنم پيامبر ( ص ) هم جانشين تعيين نفرمود و اگر جانشين تعيين كنم ابوبكر جانشين معين كرد . به خدا سوگند ، همين كه پدرم نام پيامبر و ابوبكر را ميان آورد دانستم كه او كار هيچ كس را با كار رسول خدا عوض نخواهد كرد و كسى را به جانشينى نمى گمارد .
روايت شده است با آنكه عايشه اجازه داده بود كه عمر در خانهاش دفن شود عمر گفت : پس از اينكه مردم از او براى بار دوم اجازه بگيريد اگر اجازه داد چه بهتر و گرنه او را به حال خودش بگذاريد ، چرا كه بيم آن دارم مبادا از بيم قدرت من اجازه داده باشد . اين بود كه پس از مرگ او هم از عايشه اجازه گرفتند و اجازه داد . عمرو بن ميمون نقل مىكند كه چون عمر زخمى شد كعب الاحبار پيش او آمد و اين آيه را تلاوت كرد « همانا حق از پروردگار توست و هرگز از شك كنندگان مباش » من پيش از اين به تو خبر دادم كه شهيد خواهى شد ، و مى گفتى از كجا براى من كه در جزيزة العرب هستم شهادت نصيب خواهد شد .
ابن عباس روايت مىكند كه چون عمر زخمى شد و من رفتم و با خبر ابو - لؤلؤه برگشتم ، حجره عمر آكنده از مردم بود و من كه نسبتا جوان بودم خوش نمى - داشتم سر و گردن مردم را زير پا نهم و خود را نزديك برسانم ، ناچار نشستم عمر هم بر خود ملافهيى پيچيده و سر خود را پوشانده بود ، كعب الاحبار آمد و گفت چه مناسب است امير المومنين دعا كند تا خداوند او را براى اين امت باقى بدارد تا كارهايى را انجام دهد و از جمله نام منافقان را گفت - كه عمر بتواند آنان را ريشه كن
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 240
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٤٠