جزيرة العرب هستم وصول به شهادت ممكن است .
مقدام بن معدى كرب مى گويد : چون عمر زخمى شد دخترش حفصه پيش او آمد و بانگ برداشت كه اى صحابى رسول خدا و اى پدر همسر رسول خدا ( ص ) و اى امير المومنين عمر به پسر خود عبد الله گفت : مرا بنشان كه مرا ياراى شنيدن آنچه را كه مى شنوم نيست . عبد الله او را به سينه خود تكيه داد و نشاند . عمر به حفصه گفت : تو را به حق خودم بر تو سوگند مى دهم كه از اين پس بر من مويهگرى و نوحهخوانى نكنى ، البته در مورد اشك ريختن چشمان تو هرگز اختيار ندارم ، و هيچ مردهيى نيست كه او را بر صفاتى كه در او نيست ستايش كنند مگر اينكه فرشتگان بر او خشم مى گيرند .
احنف مى گويد : شنيدم عمر مى گفت : افراد قريش سالارهاى مردم اند هر يك از ايشان به هر كارى دست زند گروهى از مردم از او پيروى مى كنند . چون عمر در گذشت و فرمان داده بود صهيب سه روز با مردم نماز بگزارد و به مردم خوراك داده شود تا افراد شورا بر خلافت يك تن هماهنگ شوند ، هنگامى كه سفره گستردند مردم از اينكه به سوى غذا دست دراز كنند خوددارى كردند .
عباس بن عبد المطلب گفت : اى مردم ، رسول خدا ( ص ) رحلت فرمود و ما پس از او غذا خورديم ، ابو بكر مرد پس از او غذا خورديم و آدمى را از خوردن چارهيى نيست و سپس دست دراز كرد و خوراك خورد [ ديگران پيروى كردند ] و من درستى سخن عمر را دانستم .
بسيارى از مردم شعرى را كه در حماسه ابو تمام آمده است نقل كرده و پنداشتهاند كه سروشى از جنيان آن را در مرثيه عمر سروده است و آن ابيات چنين است .
« از سوى اسلام پاداش پسنديده بهرهات شد و دست خداوند در آن پهنهء از هم دريده شده بركت دهاد .
« هر كس هر اندازه تيز رو باشد و بر فرض كه بر بالهاى شتر مرغ سوار شود و بخواهد به آنچه در گذشته انجام دادهاى برسد باز هم عقب مى - ماند . . . » « آيا پس از كشته شده در مدينه كه زمين در سوگ او تيره و تار شد و درختان سترگ بر خود لرزيدند . . . »
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 244
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٤٤