تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 221

مساهمون:

ص٢٢١
چه بد مسلمانانى بوده‌اند كه از پيش ايشان بيرون آمده‌اى . عمير گفت : اى عمر از خدا بترس و جز نيكى مگوى خداوندت از غيبت باز داشته است و من خود ديده‌ام ايشان نماز مى گزاردند . عمر پرسيد : در امارت خود چه كردى گفت : اين پرسش تو به چه منظور است عمر گفت : سبحان الله عمير گفت : اگر ترس اين را مى داشتم كه دوباره كارگزارى كنم به تو خبر نمى دادم ، من به آن شهر رفتم نيكان ايشان را جمع كردم و بر جمع آورى زكات گماشتم كه خود جمع كنند و در مورد خود به مصرف برسانند اگر چيزى سهم تو باشد به تو خواهد رسيد . عمر گفت : پس چيزى براى من نياورده‌اى گفت : نه . عمر گفت : فرمان حكومت عمير را دوباره بنويسيد . گفت : نه ، من از اين پس نه براى تو بلكه براى هيچ كس پس از تو هم كارگزارى نخواهم كرد . به خدا سوگند ، نمى دانم به سلامت جستم ، بلكه سلامت نيافتم كه به مردى نصرانى از اهل ذمه گفتم ، خدايت زبون سازد و اين كارى است كه تو مرا بر آن وا - داشتى و ممكن است روزگار خود را براى يك روز كه براى تو عهده‌دار كار بودم تباه ساخته باشم . عمير سپس از عمر اجازه گرفت كه به خانه خويش برود و عمر اجازه داد . خانه عمير در ناحيه قباء و دور از مدينه بود . عمر چند روزى صبر كرد و او را مهلت داد و سپس مردى به نام حارث را با صد دينار روانه كرد و گفت : پيش عمير بن سعد برو اگر ديدى چيزى و وسايلى تازه دارند آن را پيش من بياور و اگر ديدى وضع سختى دارد اين صد دينار را به او بده . حارث حركت كرد و چون آنجا رسيد عمير را ديد كنار نخلستانى نشسته پيراهنش را وصله مى زند . حارث به عمير سلام داد . عمير گفت : فرود آى ، خدايت رحمت كناد و فرود آمد . عمير پرسيد : از كجا مى آيى گفت از مدينه . پرسيد : امير المومنين را در چه حالى رها كردى گفت : خوب است . پرسيد مسلمانان در چه حالى بودند گفت : خوب اند . پرسيد : آيا عمر حدود را اجراء نمى كند : گفت : چرا و يكى از پسران خود را به سبب گناهى كه مرتكب شده بود چنان تازيانه زد كه از ضربت آن مرد . عمير گفت : بار خدايا ، عمر را يارى فرماى كه من محبت او را نسبت به تو استوارتر مى بينم . گويد : حارث سه روز پيش او مقيم بود و آن زن و شوهر در هر روز فقط يك گرده نان جو داشتند كه آن را هم به او مى دادند و خود از آن مى گذشتند و چنان شد كه به زحمت افتادند ، ناچار عمير به حارث گفت اى مرد تو ما را به گرسنگى انداختى و اگر مصلحت مى دانى كه از پيش ما به روى برو ، در اين هنگام حارث آن