عين حال دژى استوار است . پرسيد : شمشير گفت : آنجاست كه فرزند مردگى در خانه مادرت را مى كوبد . گفت مادر خودت را . گفت : باشد ، مادر خودم را ، آرى قدرت اسلام مرا براى تو زبون و دست و پا بسته كرده است . سليمان بن ربيعه باهلى در ارمنستان سپاهيان خود را سان ديد و فقط اسبهاى نژاده را مى پسنديد و اجازه شركت در جنگ مى داد . عمرو بن معدى كرب سوار بر اسب درشت و تنومند بود ، چون از برابر سليمان گذشت او را بر گرداند و گفت اين اسب نژاده نيست كه پست و كم ارزش است . عمرو گفت : چنان نيست ولى درشت و تنومند است . سليمان گفت : نه ، پست و فرومايه است . عمرو گفت : آرى فرومايه به خوبى فرومايه را مى شناسد . اين سخن او را براى عمر نوشتند . عمر براى او نوشت : اما بعد ، اى پسر معدى كرب تو به امير خود آن سخن را گفتهاى ، به من خبر رسيده است شمشيرى دارى كه آن را « صمصامة » مى نامى ، و مرا شمشيرى است كه آن را « مصمم » مى نامم و به خدا سوگند مى خورم كه اگر آن را ميان دو گوش تو نهم برداشته نمى شود تا به مغز و فرق سرت برسد .
عمر براى سليمان بن ربيعه هم نامه نوشت و او را در مورد بردبارى نسبت به عمرو بن معدى كرب سرزنش كرد .
چون عمرو بن معدى كرب آن نامه را خواند ، گفت : خيال مى كنيد عمر چه كسى را در نظر داشته [ كه از او به شمشير مصمم تعبير كرده ] است گفتند : تو خود داناترى گفت : به خدا سوگند ، مرا به على تهديد كرده است . و چنان بود كه عمرو بن معدى كرب به روزگار رسول خدا ( ص ) يك بار گرفتار آتش خشم على ( ع ) شده بود و پس از آنكه مشرف به مرگ شد توانسته بود از چنگ او بگريزد و جان به در برد . اين موضوع هنگامى بود كه قبيله مذحج از دين برگشته بود و چنان بود كه پيامبر ( ص ) فروة بن مسيك مرادى را بر آن قبيله امارت داده بود و او بدرفتارى كرد ، عمرو بن معدى كرب به او اعلان جنگ كرد و با گروهى بسيار از افراد قبيله مذحج از طاعت او بيرون شد . فروه از پيامبر ( ص ) براى جنگ با ايشان استمداد و تقاضاى فرستادن لشكر كرد . پيامبر ( ص ) نخست خالد بن سعيد بن عاص را همراه گروهى روانه
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 224
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٢٤