آب را نياشامى بر تو باكى نيست . هرمزان آن را از دست خود انداخت . عمر گفت : تو را چه مىشود دوباره آبش دهيد و ميان تشنگى و كشتن را جمع مكنيد . هرمزان گفت : چگونه ممكن است مرا بكشى و حال آنكه به من امان دادى . عمر گفت : دروغ مى گويى . گفت : دروغ نمى گويم . انس گفت : اى امير المومنين راست مى گويد . عمر به انس گفت : اى واى بر تو من قاتل مجزأة بن ثور و براء بن مالك را امان مى دهم به خدا سوگند ، يا چارهيى بينديش يا تو را عقوبت خواهم كرد .
انس گفت : مگر تو نگفتى « تو را باكى نيست تا به من خبر بدهى و تو را باكى نيست تا آب بياشامى » گروهى ديگر از مسلمانان هم مثل سخن انس گفتند » عمر روى به هرمزان كرد و گفت با من خدعه مى كنى به خدا سوگند نمى توانى مرا فريب دهى مگر اينكه مسلمان شوى . او مسلمان شد و عمر براى او دو هزار درهم مقررى تعيين كرد و در مدينه ساكن ساخت .
عمر ، عمير بن سعيد انصارى را بر حمص گماشت . او يك سال درنگ كرد و خبرى از او نيامد . پس از يك سال عمر براى او نوشت : چون اين نامهام به دست تو رسيد بيا و آنچه از اموال مسلمانان كه جمع كردهاى بياور . عمير جوال خود را برداشت و توشه خويش را و ديگچهاش را در آن نهاد و پياله خويش را آويخت و چوبدستى خود را به دست گرفت و پياده از حمص حركت كرد و تا مدينه پياده رفت و چون به مدينه رسيد رنگ چهرهاش دگرگون و خاك آلود و مويش بسيار بلند شد . او بر عمر وارد شد و بر او سلام داد . عمر پرسيد : اى عمير حالت چگونه است گفت : همان گونه كه مى بينى ، مگر نمى بينى بدنم سالم است و خوبم و همه دنيا با من است كه آن را از دو شاخش گرفتهام و از پى خود مى كشم عمر كه پنداشت مالى با خود آورده است گفت : چه همراه دارى گفت : جوالم همراه من است كه توشه خويش در آن مى نهم و ديگچهام همراه من است كه در آن خوراك مى خورم و جام كه سرم را با آن مى شويم و پيالهام كه آب وضو و آب آشاميدنى خود را در آن مى ريزم و چوبدستى من كه به آن تكيه مى دهم و اگر دشمنى پيش آيد با آن ، با او پيكار مى كنم . عمر پرسيد آيا پياده آمدهاى گفت : آرى كه مرا ستورى نبود . عمر گفت : آيا ميان رعيت تو يك نفر هم نبود كه براى ثواب و رضاى خداوند ستورى به تو ببخشد تا سوار شوى گفت آنان چنين كارى نكردند من هم از آنان نخواستم .
گفت :
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 220
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٢٠