گفت : اگر آن مردى را كه جلو سرش كم موست [ على عليه السلام را ] به ولايت بگمارند آنان را به راه راست مى برد . گويندهيى گفت : چه چيزى تو را از اينكه در مورد او عهدى كنى باز مى دارد گفت : خوش نمى دارم اين موضوع را در زندگى و مرگم بر دوش خود بگيرم .
مى گويم : جاحظ در كتاب البيان و التبيين گفته است : عمر اهل خواندن خطبههاى طولانى نبوده و سخن او كوتاه بوده است و آن كسى كه خطبههاى طولانى ايراد كرده على بن ابى طالب عليه السلام است ولى من خطبههاى نسبتا مفصلى از عمر ديدهام كه ابو جعفر محمد بن جرير طبرى در تاريخ آورده است . چون هرمزان سالار اهواز و شوشتر اسير شد او را پيش عمر آوردند و تنى چند از رجال مسلمان از جمله احنف بن قيس و انس بن مالك با او بودند . هرمزان را با زر و زيور و به هيأت خودش وارد مدينه كردند در حالى كه تاج زرين بر سر و جامههاى گرانقيمت بر تن داشت . عمر را كنار مسجد خفته ديدند ، كنارش نشستند و منتظر بيدار شدنش ماندند . هرمزان پرسيد : عمر كجاست گفتند همين عمر است .
گفت : پاسداران و پردهدارانش كجايند گفتند : او را پاسدار و پردهدارى نيست .
گفت : بنابر اين گويا پيامبر است . گفتند : نه ، او عمل پيامبران را انجام مىدهد .
عمر از اين گفتگو بيدار شد و پرسيد : هرمزان است گفتند : آرى . گفت : تا هنگامى كه زيور و جامههايش بر تن اوست با او سخنى نمى گويم ، زر و زيورش را كنار انداختند و جامه سبكى بر او پوشاندند . عمر گفت : اى هرمزان ، سرانجام بد مكر و فريب را چگونه ديدى هرمزان با مسلمانان يك بار مصالحه كرده و عهد شكسته بود . هرمزان گفت : اى عمر در دوره جاهلى كه خداوند نه با شما بود و نه با ما ، ما بر شما پيروز مى شديم و چون خداوند همراه شما شد بر ما پيروز شديد . عمر گفت : عذر و بهانه تو در پيمان شكنى مكررت چيست گفت : بيم آن دارم كه اگر بگويم مرا بكشى . گفت : باكى بر تو نيست به من خبر بده . در اين هنگام هرمزان آب خواست كه چون كاسه آب را بر دست گرفت دستش شروع به لرزيدن كرد . عمر گفت : تو را چه مىشود گفت : بيم آن دارم كه در حال آب خوردن مرا بكشى . گفت تا اين
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 219
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢١٩