دينارها را بيرون آورد و به عمير داد و گفت : امير المومنين براى تو فرستاده است .
با آن اندكى بى نياز شو . عمير فرياد برآورد : برگردان ، مرا به آن نيازى نيست . زن گفت : بگير و آن را در جاى خود مصرف كن . عمير گفت : چيزى ندارم كه اين دينارها را در آن نهم . آن زن از پايين دامن پيراهن خود قطعهيى پاره كرد و به او داد . عمير آن پول را در آن پارچه كهنه پيچيد و بيرون آمد و ميان بازماندگان شهيدان و فقيران تقسيم كرد . حارث پيش عمر آمد و به او خبر داد . گفت : خداوند عمير را رحمت كناد چيزى نگذشت كه عمير درگذشت ، مرگش بر عمر دشوار آمد با گروهى از ياران خويش پياده به بقيع رفت و به آنان گفت هر يك براى خود آرزويى و حاجتى بخواهيم . هر يك حاجتى خواستند و چون نوبت به عمر شد گفت : دوست مى - دارم و آرزو مى كنم براى من مردى مانند عمير بن سعد باشد كه از او براى انجام كار مسلمانان يارى بخواهم .
بعضى از سخنان عمر
گفت : از آسايش بر حذر باشيد كه مايه غفلت است .
گفت : زنان خود را در غرفهها سكونت مدهيد و نوشتن را به آنان مياموزيد و با پوشيده نگه داشتن آنان براى اداره كردن ايشان كمك بگيريد و آنان را به كلمه « نه » عادت دهيد كه كلمه « آرى » آنان را براى طلب كردن و چيز خواستن گستاخ مىكند . گفت : همت خود را اندك مداريد كه من هيچ چيزى را براى فرو نشاندن مرد از كرامت چون ضعف همت نمى بينم .
و گفت : سه خصلت است كه در هر كس نباشد ايمان او را سودى نمى بخشد ، حلم و بردبارى كه با آن نادانى نادان را كنار زند ، پارسايى كه او را از ارتكاب كارهاى حرام باز دارد و اخلاقى پسنديده كه با مردم مدارا كند .
خبر عمر با عمرو بن معدى كرب
ابو عبيدة معمر بن مثنى در كتاب مقاتل الفرسان چنين آورده است كه سعد بن ابى وقاص پس از فتح قادسيه عمرو بن معدى كرب را پيش عمر فرستاد . عمر از او پرسيد : سعد را چگونه و در چه حالى ترك كردى و رضايت مردم از او چگونه است