تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
اى واى بر تو عبد الرحمان بن عمر را درون خانه خود سرش را مى تراشى و حال آنكه خوب مى دانى كه در اين كار مخالفت با من نهفته است و عبد الرحمان مردى از رعيت توست بايد با او هم همانگونه رفتار كنى كه با ديگر مسلمانان ، ولى تو گفته‌اى او پسر امير المومنين است و حال آنكه به خوبى مى دانى كه در مورد [ اجراى حد و ] حقى كه از خداى عز و جل واجب است من نسبت به هيچ كس نرمش ندارم . اينك چون اين نامه‌ام به دست تو رسيد او را فقط در عبايى بر پشت ستورى روانه كن تا نتيجه كردار نكوهيده خويش را ببيند . عمرو عاص مى گويد : نخست نامه عمر را براى عبد الله خواندم و سپس عبد الرحمان را همان گونه كه پدرش گفته بود روانه كردم و براى عمر هم نامه نوشتم و در آن عذر خواهى كردم و گفتم عبد الرحمان را در صحن خانه تازيانه زده‌ام و به خداوند كه سوگندى از آن بزرگتر نيست سوگند مى خورم كه آنجا همان جايى است كه اجراى حدود در مورد مسلمان و ذمى صورت مى گيرد و آن نامه را همراه عبد الله بن عمر گسيل داشتم . اسلم آزاد كرده عمر نقل مىكند كه عبد الله بن عمر برادرش را در حالى كه فقط عبايى بر تن داشت و از چموشى مركب و طول راه ياراى راه رفتن نداشت پيش عمر آورد . عمر گفت : اى عبد الرحمان ، چنين و چنان كردى ، تازيانه بياوريد ، تازيانه . عبد الرحمان بن عوف با عمر سخن گفت كه اى امير المومنين ، يك بار بر او حد جارى شده است . عمر توجهى به او نكرد و سخن درشت گفت . در اين هنگام تازيانه‌ها عبد الرحمان بن عمر را فرو گرفت . او شروع به فرياد كشيدن كرد كه من بيمارم و به خدا سوگند تو قاتل من خواهى بود . عمر هيچ گونه رحمتى بر او نياورد تا آنكه تمام تازيانه را زدند . سپس او را به زندان انداخت و عبد الرحمان بيمار شد و پس از يك ماه در گذشت . عثمان براى ابو موسى اشعرى نوشت : چون اين نامه‌ام به دست تو رسيد