من از آمدن عبد الله و عبد الرحمان افسرده شدم كه از ترس پدرشان نمى - توانستم به آنان هديهيى دهم يا در خانه ايشان به ديدن آن دو بروم . به خدا سوگند ، در حالى كه در اين انديشه بودم كسى گفت عبد الرحمان بن عمر و ابو سروعه بر در خانهاند و اجازه ورود مى خواهند . گفتم : هم اكنون وارد شوند . وارد شدند و شكسته خاطر بودند و گفتند : ما ديشب بادهنوشى كرده و مست شدهايم بر ما فرمان خدا را جارى كن ، من نسبت به آن دو درشتى كردم آنان را از پيش خود طرد كردم و گفتم : پسر امير - المومنين و ديگرى كه از شركت كنندگان در جنگ بدر است عبد الرحمان گفت : اگر بر ما حد بادهنوشى جارى نسازى چون پيش پدرم بروم به او خواهم گفت كه حكم خدا را انجام ندادى .
من دانستم كه اگر بر آن دو حد جارى نسازم عمر خشمگين مىشود و مرا عزل مىكند و ما گرفتار اين گيرو دار بوديم كه ناگاه عبد الله بن عمر وارد شد برخاستم و خوشامد گفتم و خواستم او را در صدر مجلس خود بنشانم نپذيرفت و گفت پدرم مرا از آمدن پيش تو منع كرده است مگر اينكه چارهيى نيابم و اين از مواردى است كه چاره ندارم ، نبايد هرگز سر برادرم را در حضور مردم بتراشند ولى در مورد تازيانه زدن هر گونه مى خواهى رفتار كن - در آن هنگام علاوه بر تازيانه زدن سر اشخاص گنهكار را هم مى تراشيدند .
گويد : عبد الرحمان و ابو سروعه را در صحن خانه آوردم و تازيانه زدم ، عبد الله بن عمر برادرش را به حجرهيى برد و سرش را تراشيد ، سر ابو سروعه هم تراشيده شد . و به خدا سوگند من يك كلمه هم براى عمر ننوشتم و ناگهان نامه عمر براى من رسيد كه چنين بود : « از بنده خدا عمر امير المومنان ، به گنهكار پسر گنهكار . اى پسر عاصى از تو و گستاخى تو بر من و مخالفت تو با فرمان خودم شگفت زده شدم . من در مورد تو با بدريان و كسانى كه از تو بهترند مخالفت كردم و براى حكومت تو را كه گمنام بودى برگزيدهام و تو را كه موخر و از پى همگان بودى مقدم داشتم . مردم به من در مورد گستاخى و مخالفت تو خبر مى دادند و اينك مى بينم همان گونهيى كه خبر دادهاند ، و من در حالى كه عزل ترا خوش ندارم براى خود چارهيى از عزل تو نمى بينم .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 216
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢١٦