و حال آنكه امروز را در حالى به شام ميرسانم كه ميان من و خدا كسى نيست و سپس به اين ابيات تمثل جست .
« هيچ چيز از چيزهايى كه ديده مىشود بشاش باقى نمى ماند ، فقط خداوند جاودانه و باقى است و مال و فرزندان هلاك مىشود ، گنجينههاى هرمز و باغهاى جاويدان قوم عاد كه فراهم آورده بودند براى ايشان كارى نساخت و جاودانه نماندند . . . » محمد بن سيرين روايت مىكند كه عمر در اواخر روزگار خويش گرفتار فراموشى شد آن چنان كه شمار ركعت نماز را فراموش مى كرد ، كسى را مقابل خويش قرار داده بود كه شمار ركعت را به او تلقين و اشاره كند كه ركوع يا قيام كند . عبد الله بن بريده ميگويد : گاهى عمر دست كودكى را ميگرفت و ميگفت براى من دعا كن كه تو هنوز گناه نكردهاى .
عمر بسيار رايزنى ميكرد و در امور مسلمانان حتى با زنان مشورت ميكرد .
يحيى بن سعيد روايت مىكند كه عمر فرمان داد حسين بن على عليه السلام پيش او برود كه كارى داشت . حسين عليه السلام عبد الله بن عمر را ديد و پرسيد از كجا ميآيى گفت رفتم از پدرم اجازه بگيرم كه پيش او بروم اجازه نداد .
حسين ( ع ) هم برگشت . فرداى آن روز عمر حسين ( ع ) را ديد و گفت : ديروز چه چيزى تو را از آمدن پيش من بازداشت فرمود : من آمدم ولى پسرت عبد الله گفت به او براى آمدن پيش تو اجازه ندادهاند ، بدان سبب من هم برگشتم . عمر گفت : مگر منزلت تو پيش من همچون اوست و مگر براى غير شما چنين افتخارى هست .
عمر روزى در حالى كه مردم برگرد او بودند گفت : به خدا سوگند ، من نمى دانم پادشاهم يا خليفه كه اگر پادشاه باشم در گرفتارى بزرگى در افتادهام .
گويندهيى به او گفت : اى امير المومنين ، ميان آن دو فرق است و تو به خواست خداوند متعال عاقبت به خيرى . عمر پرسيد : چگونه گفت : خليفه چيزى را به حق مى گيرد و در حق مصرف مىكند و خدا را شكر كه تو چنين هستى و حال آنكه پادشاه به مردم ستم مىكند ، مال كسى را ميگيرد و به ديگرى ميبخشد . عمر سكوت
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 206
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٠٦