او به خودش ميترسم كه گرفتارش سازد و اى كاش ميتوانستم پس از خودم شما را ببينم .
گفتم : اى امير المومنين تا آنجا كه ميدانم سالار ما هيچ تبديل و دگرگونى پيدا نكرده و در تمام مدت مصاحبت با رسول خدا ( ص ) آن حضرت را ناراحت و خشمگين نساخته است . عمر فورى سخن مرا قطع كرد و گفت : حتى در آن مورد كه مى خواست دختر ابو جهل را به همسرى بگيرد و بر سر فاطمه بياورد گفتم : خداوند متعال مى فرمايد « و ما براى آدم عزم استوارى نيافتيم » سالار ما هم در اين مورد قصد خشمگين ساختن پيامبر را نداشت و اين گونه امور احساساتى است كه هيچ كس نمى تواند از خود بروز ندهد و گاهى ممكن است از كسى كه در دين خدا فقيه و به فرمان خدا دانا و عمل كننده هم هست بروز كند .
عمر گفت اى ابن عباس ، هر كس كه گمان كند كه ميتواند در درياى شما پا نهد و همراه شما در آن فرو رود تا به ژرفاى آن برسد گمانى ياوه دارد . براى خودم و تو از خداوند آمرزش مى خواهم ، به سخن ديگرى بپرداز . عمر آنگاه شروع به پرسيدن از مسائل و فتواهايى كرد و من پاسخ ميدادم و ميگفت : درست گفتى ، خدايت پاداش نيك دهاد به خدا سوگند ، تو سزاوارترى كه از تو پيروى شود .
عبد الملك به ياران خود سركشيد و نگريست و آنان درباره روش عمر سخن مى گفتند . اين موضوع عبد الملك را خشمگين ساخت و گفت : خاموش باشيد درباره روش عمر سخن مگوييد كه مايه نقصان منزلت واليان و موجب تباهى رعيت است .
ابن عباس ميگويد : پيش عمر بودم چنان آهى كشيد كه پنداشتم دندههايش از يكديگر باز شد . گفتم اى امير المومنين اين آه را اندوهى سترگ از سينهات بيرون آورد . گفت : اى ابن عباس ، به خدا سوگند كه همين گونه است انديشيدم و مي - انديشم و نمى فهمم كه اين خلافت را پس از خود در چه كسى قرار دهم سپس به من گفت : گويا تو دوست خودت را شايسته آن ميدانى گفتم : چه چيزى مانع اوست
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 203
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٠٣