تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 205

مساهمون:

ص٢٠٥
بر در خانه‌ام آورده است گفت : دخترم به من خبر بده زن چه مدتى ميتواند دورى شوهر غايب خود را تحمل كند گفت : حد اكثر چهار ماه است . عمر همين كه بامداد كرد براى همه فرماندهان نظامى نوشت سپاهيان را در جنگ بيش از چهار ماه نگه ندارند و هيچ كس از زن خويش بيش از آن مدت غايب نباشد . اسلم روايت مىكند و ميگويد : شبى همراه عمر بودم كه در مدينه شبگردى مى كرد ناگاه شنيد زنى به دخترش ميگويد دخترم برخيز و پس از طلوع آفتاب اندكى آب با اين شير بياميز . دختر گفت : مگر نمى دانى امير المومنين عمر ديروز چه تصميمى گرفته است مادر پرسيد : چه تصميم و دستورى است دختر گفت : عمر ديروز به منادى خود فرمان داد ندا دهد كه شير را با آب نياميزيد . گفت : تو جايى هستى كه نه امير المومنين تو را ميبيند و نه منادى او . گفت : به خدا سوگند ، من چنان نيستم كه از خليفه در ظاهر اطاعت و در باطن سرپيچى كنم . عمر اين سخنان را مى شنيد ، به من گفت اى اسلم اين در و خانه را درست شناسايى كن و به شبگردى خود ادامه داد و چون شب را به صبح آورد به من گفت برو و ببين آن دو زن كه گفتگو ميكردند كيستند و آيا شوهر دارند . اسلم ميگويد : آنجا رفتم معلوم شد زن بيوه‌يى همراه دخترش هستند و آن كس كه سخن ميگفته دختر او بوده است و مردى در آن خانه ندارند . گويد : من پيش عمر آمدم و به او خبر دادم . عمر پسران خود را جمع كرد و گفت آيا كسى از ميان شما ميخواهد زن بگيرد كه دوشيزه‌يى نيكوكار را به ازدواج او در آورم و بدانيد اگر پدرتان را علاقه و كششى براى زن گرفتن بود كسى در اين مورد بر او پيشى نمى گرفت . عاصم پسر عمر گفت : من آماده‌ام . عمر فرستاد و آن دختر را به ازدواج پسرش عاصم در آوردند و آن زن براى عاصم دخترى ميزاييد كه كنيه‌اش ام عاصم و مادر عمر بن عبد العزيز بن مروان است . عمر حج گزارد و چون به « ضجنان » رسيد ، گفت : پروردگارى جز خداى بلند مرتبه بزرگ نيست كه به هر كس هر چه بخواهد عنايت مىكند ، به يادم ميآورم كه من با عبايى مويين در اين وادى شتران پدرم خطاب را ميچراندم او تندخو بود ، هرگاه كار ميكردم مرا به زحمت مى انداخت و اگر كوتاهى ميكردم مرا ميزد