تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 202

مساهمون:

ص٢٠٢
آن پروردگارش را عبادت كند و يك شب و يك روز از اين زن است . عمر گفت : به خدا سوگند نميدانم از كداميك از اين دو كار تو بيشتر شگفت كنم از اينكه خواسته و كار اين زن را فهميدى يا از حكمى كه ميان اين دو كردى آماده شو كه تو را به قضاوت بصره گماشتم . زبير بن به كار در كتاب الموفقيات از قول عبد الله بن عباس نقل مىكند كه مى گفته است : به قصد ديدن عمر بن خطاب از خانه بيرون آمدم ، او را ديدم كه برخى سوار است و قطعه ريسمانى سياهى را لگام آن قرار داده بود ، كفشهاى پينه زده بر پاى داشت و ازار و پيراهنى كوچك بر تن داشت به گونه‌يى كه پاهايش تا زانوانش برهنه بود . من كنار او پياده راه افتادم و شروع به صاف كردن و كشيدن ازار كردم ولى هر قسمت را ميپوشاندم بخش ديگرى آشكار ميشد او مى خنديد و ميگفت : اين جامه از تو اطاعت نمى كند . آنگاه به منطقه بالاى مدينه رسيديم ، نماز گزارديم يكى از اهالى براى ما خوراكى آورد كه نان و گوشت بود ، معلوم شد عمر روزه است ، او گوشتهاى خوب را به سوى من ميانداخت و ميگفت : براى من و خودت بخور . سپس به نخلستانى رفتيم عمر ردايش را به من داد و گفت اين را بشوى و پيراهنش را خود ميشست من هم ردايش را شستم و هر دو را خشك كرديم و نماز عصر گزارديم . او سوار شد و من هم پياده كنارش راه افتادم ، شخص سومى هم با ما نبود . من گفتم : اى امير المومنين ، من در حال خواستگارى زنى هستم مرا راهنمايى كن . گفت : از چه كسى خواستگارى كرده‌اى گفتم فلان دختر فلان كس . گفت : نسب آنان همان گونه است كه دوست ميدارى و چنان است كه ميدانى ولى در اخلاق خويشاوندانش نوعى پستى ديده مىشود و ممكن است آن را در فرزندانت بيايى . گفتم : در اين صورت مرا به آن زن نيازى نيست و او را نمى خواهم . گفت : چرا از دختران پسر عمويت يعنى على خواستگارى نمى كنى گفتم در اين مورد كه تو بر من پيشى گرفتى گفت : آن دختر ديگر . گفتم : او نامزد برادرزاده على ( ع ) است . عمر سپس گفت : اى ابن عباس ، اگر اين سالار شما [ على ( ع ) ] عهده‌دار حكومت شود از شيفتگى