تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 193

مساهمون:

ص١٩٣
اجازه ورود خواستند . دربانش گفت امروز كسى را براى رفتن پيش او اجازه نيست . گفتند : بايد پيش ما آيد و گرنه در خانه‌اش را آتش مىزنيم . در همين حال يكى از آن دو شعله‌يى آتش حاضر كرد . دربان رفت و خبر داد و او پيش آن دو آمد . گفتند : ما فرستادگان عمريم و بايد هم اكنون حركت كنى . گفت : مرا كارهايى است مهلتم دهيد تا آماده شوم و توشه برگيرم . گفتند : عمر ما را سوگند داده است كه تو را مهلت ندهيم . او را سوار كردند و پيش عمر آوردند . چون پيش عمر آمد و سلام داد عمر او را نشناخت و گفت تو كيستى پيش از آن مردى سيه‌چرده بود و چون از نعمت و هواى خوش مصر بهره‌مند شده بود فربه و سپيد گون شده بود گفت : من فلانى و كارگزار تو در مصر هستم . عمر گفت : اى واى بر تو كه آنچه از آن نهى كرده‌ام مرتكب شده‌اى و آنچه را به تو فرمان داده‌ام رها كرده‌اى . به خدا سوگند ، اينك تو را عقوبتى كنم كه در آن داد خويش از تو بستانم عبايى مويين و چوبدستى و سيصد گوسپند از گوسپندان زكات حاضر كنيد . سپس به او گفت اين عبا را بپوش و اين چوبدستى را در دست بگير ، من پدرت را ديده بودم ، اين عبا و چوبدستى از عبا و چوبدستى پدرت بهتر است . اينك اين گوسپندان را به فلان چراگاه ببر و بچران . قضا را آن روز از روزهاى گرم تابستان بود . عمر گفت : شير اين گوسپندان را از رهگذران دريغ مدار مگر از افراد خاندان عمر و من هيچيك از افراد خاندان خويش را نمى شناسم كه چيزى از شير و گوشت گوسپندان زكات خورده و آشاميده باشد . چون آن مرد حركت كرد عمر او را برگرداند و گفت : آيا آنچه گفتم فهميدى آن مرد خود را بر زمين افكند و گفت : اى امير المومنين ، من توان اين كار را ندارم اگر ميخواهى گردنم را بزن . عمر گفت : اگر تو را بر سر كارت برگردانم چگونه مردى خواهى بود گفت : به خدا سوگند ، پس از آن جز به آنچه دوست ميدارى از كردار من به اطلاع تو نخواهد رسيد . عمر او را بر سر كار برگرداند و مردى پسنديده شد . عمر ميگفت : به خدا سوگند ، فلان كس را از قضاوت عزل نمى كنم مگر اينكه به جاى او كسى را بگمارم كه چون تبهكار او را ببيند بيمناك شود . روزى عمر در حالى كه پيراهنى پوشيده بود كه بر پشتش چهار وصله داشت به مسجد رفت و شروع به قرآن خواندن كرد و چون به اين آيه رسيد « وَ فاكِهَةً وَ أَبًّا »
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 193 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى