چون عتبة بن مرقد به آذربايجان رفت براى او حلوايى از خرما و روغن آوردند كه چون آن را خورد شيرين و خوشمزه بود گفت : چه خوب است از اين براى امير المومنين عمر هم تهيه شود و براى او دو زنبيل بسيار بزرگ از آن فراهم آوردند كه با دو شتر به مدينه گسيل داشت . عمر گفت اين چيست گفتند : حلواى خرماست . از آن چشيد و آن را شيرين و خوشمزه يافت . به فرستاده گفت : همه مسلمانانى كه پيش شمايند از همين حلوا سير ميشوند گفت نه . عمر گفت : اين دو زنبيل را برگردان . و براى عتبه نوشت : اما بعد ، حلوايى كه فرستاده بودى نتيجه زحمت و كوشش پدر و مادرت نيست ، مسلمانان را از همان چيزى سير كن كه خود و اطرافيان تو از آن سير ميشويد و چيزى را ويژه خود قرار مده كه نا پسنديده و شر خواهد بود .
و السلام .
چون خبر فرود آمدن رستم به قادسيه به اطلاع عمر رسيد ، همه روزه از مدينه بيرون ميآمد و از صبحدم تا نيمروز از مسافرانى كه ميرسيدند درباره جنگ قادسيه ميپرسيد و سپس به خانه خود برميگشت . هنگامى كه مژده رسان خبر پيروزى را آورد عمر همان گونه كه با ديگر مسافران برخورد ميكرد با او برخورد كرد و پرسيد و او خبر فتح را داد . عمر ميگفت : اى بندهء خدا درنگ كن و با من سخن بگو و او فقط ميگفت خداوند دشمن را شكست داد و عمر همچنان پياده مى دويد و ميپرسيد و مژده رسان سوار بر ناقه خود بود كه عمر را نمى شناخت و چون وارد مدينه شدند متوجه شد كه مردم به عمر با عنوان امير المومنين سلام مي - دهند و شادباش ميگويند . مژده رسان در اين هنگام پياده شد و گفت : اى امير المومنين خدايت رحمت كناد كاش به من ميگفتى و خود را معرفى ميكردى . عمر ميگفت : اى برادرزاده ، بر تو چيزى نيست ، بر تو چيزى نيست .
ابو العاليه شامى نقل مىكند كه چون عمر به « جاذبيه » آمد بر شترى كه رنگش به سياهى ميزد سوار بود ، قسمت بى موى جلو سرش ميدرخشيد و شب كلاهى
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 195
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٩٥