اين خبر را ، به صورت مسند ، احمد بن ابى طاهر مؤلف كتاب تاريخ بغداد در كتاب خود آورده است .
عمر هرگاه حاكمى را به حكومت ميگماشت براى او فرمانى مينوشت و گروهى از مسلمانان را گواه ميگرفت كه سوار بر ماديان نشود و گوشت چرپ نخورد و جامه نرم و لطيف نپوشد و در خانه خود را در مورد بر آوردن حاجات مسلمانان نبندد و سپس ميگفت پروردگارا گواه باش .
عمر نعمان بن عدى بن نضلة را بر دشت ميشان حكومت دارد . [ پس از آن ] شعرى كه نعمان سروده به اطلاع عمر رسيد كه چنين بود : « چه كسى به « حسناء » خبر مى برد كه به دوستش در دشت ميشان از جام بلور و خاتم كارى باده نوشانده مىشود . . . آرى ، شايد همنشينى و بادهنوشى ما در اين كاخ ويران ، امير المومنين را خوش نيايد » .
عمر براى او چنين نوشت : « بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ، حم ، تَنْزِيلُ الْكِتابِ مِنَ اللّهِ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ ، غافِرِ الذَّنْبِ وَ قابِلِ التَّوْبِ شَدِيدِ الْعِقابِ ، ذِي الطَّوْلِ لا إلِهَ إِلّا هُوَ إلِيَهِْ الْمَصِيرُ » اما بعد آن شعر تو را كه در آن ميگويى « شايد امير المومنين را خوش نيايد » شنيدم ، آرى به خدا سوگند كه مرا خوش نمى آيد ، اينك ترا عزل كردم پيش من آى .
چون نعمان پيش عمر آمد ، گفت : اى امير المومنين ، به خدا سوگند من هرگز بادهنوشى نكردهام و اين شعرى است كه بر زبان من جارى شده است و من مردى شاعرم . عمر گفت : خود اين گمان را كردهام ولى به هر صورت هرگز نبايد براى من عهدهدار كار و حكومتى باشى .
عمر مردى از قريش را به كارى گماشت و به او خبر رسيد كه آن مرد چنين سروده است :
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 191
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٩١