« بادهيى به من بنوشان كه استخوانهايم را سيراب كند . تو را به خدا سوگند ، ابن هشام را هم چنان بادهيى بياشامان » .
عمر او را پيش خود احضار كرد . مرد قرشى با زيركى دانست و يك بيت ديگر سرود كه پيوسته به آن بيت باشد . همين كه پيش عمر ايستاد ، عمر به او گفت : تو گوينده اين بيتى كه « بادهيى به من بنوشان كه استخوانهايم را سيراب كند » گفت : آرى ، اى امير المومنين ولى گويا سخن چين بيت پس از آن را به اطلاع نرسانده است . عمر گفت : شعر پس از آن چيست گفت : « عسلى سرد آميخته با آب باران كه من نوشيدن باده را دوست نميدارم » .
عمر گفت : خدا را ، خدا را آرى ، به كار خود بازگرد .
عمر ميگفته است . هر يك از كارگزاران من كه بر كسى ستم كند و ستم او به اطلاع من برسد و من او را تغيير ندهم ، اين منم كه بر او ستم كردهام .
عمر براى سعد بن ابى وقاص نوشت : كلمهء « مترس » به فارسى براى امان است و اگر اين كلمه را براى كسى كه زبان شما را نميداند بگوييد بدون ترديد او را امان دادهايد .
عمر در مسجد نشسته بود ، مردى از كنارش گذشت ، و گفت : اى عمر ، واى بر تو از آتش عمر گفت : او را پيش من آوريد ، و چون نزديك آمد ، به او گفت : آن سخن را به چه سبب گفتى گفت : حاكمان را به حكومت ميگمارى و با آنان عهد ميكنى ولى نمينگرى كه آيا به آن عهدها براى تو وفا ميكنند يا نه . عمر گفت : موضوع چيست گفت : حاكم تو بر مصر كه با او شرطهايى كردهاى آنچه را كه به او فرمان دادهاى رها كرده است و از آنچه او را بازداشتهاى مرتكب آن مىشود .
سپس بسيارى از كارهاى او را براى عمر برشمرد .
عمر دو مرد از انصار را گسيل داشت و به آنان گفت : چون پيش او رسيديد دربارهاش بپرسيد اگر اين مرد بر او دروغ بسته بود مرا آگاه كنيد و اگر چيزى ديديد كه شما را خوش نيامد هيچ مهلتش مدهيد و او را پيش من آوريد . آن دو رفتند و پرسيدند و دانستند كه آن مرد راست گفته است . بر در خانه حاكم رفتند و
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 192
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٩٢