تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 188

مساهمون:

ص١٨٨
ميگزاردند . عمر صداى گريه كودكى را شنيد و به آن گوش داد . گريستن كودك طول كشيد ، عمر به آن سو رفت و به مادر پسرك گفت : از خدا بترس و با فرزند خود خوشرفتارى كن . سپس به جاى خويش برگشت چون همچنان صداى كودك را مى شنيد دوباره پيش مادر برگشت و همان سخن را تكرار كرد ، و هنگامى كه به جاى خود برگشت . باز همچنان صداى كودك را شنيد ، پيش مادرش برگشت و گفت : اى واى بر تو كه تو را بد مادرى ميبينم ديگر نمى خواهم ببينم پسرت بى آرا مىكند . آن زن گفت : اى بنده خدا ، امشب مرا آزار دادى چه كنم ميخواهم او را از شير بگيرم و خوددارى و بيقرارى مىكند . عمر گفت : چرا ميخواهى او را از شير بگيرى گفت : چون عمر براى كودكان شيرخوار مقررى نمى پردازد و براى كودكان از شير گرفته ميپردازد . عمر پرسيد : اين پسر چند ماهه است گفت دوازده ماهه . عمر گفت : نه ، شتاب مكن و او را از شير باز مگير چون عمر نماز صبح گزارد از شدت گريه قراءت او براى مردم روشن نبود ، وقتى سلام داد ، گفت : اى واى از بدبختى عمر كه چه مقدار از فرزندان مسلمانان را كشته است آنگاه منادى خواست و گفت ندا دهد كه كودكان خود را با شتاب از شير باز مگيريد و پيش از وقت فطام آنان را از شير خوردن محروم مكنيد كه ما براى هر مولودى شهريه مقرر ميداريم . عمر در حالى كه تشنه بود از كنار جوانى از انصار گذشت و از او آب خواست . او براى عمر آب آميخته با عسل آورد . او آن را نپذيرفت و نياشاميد و گفت : شنيده‌ام كه خداوند سبحان ميفرمايد « شما در زندگانى دنيايى خود از خوشيها بهره‌مند گشتيد » جوان گفت : به خدا سوگند ، اين آيه در مورد تو نيست و تو اى امير المومنين ، مطالب پيش از اين بخش آيه را بخوان كه ميفرمايد « و روزى كه كافران بر آتش عرضه مى شوند [ به آنان گفته مىشود ] شما در زندگانى . . . » مگر ما از كافرانيم عمر از آن آب با عسل آميخته آشاميد و گفت « همه مردم از عمر داناترند . » عمر ضمن خطبه‌يى گفت : به من خبر نرسد كه كابين و مهريه زنى از كابين و
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 188 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى