چون خطيب ايشان سخن تمام گفته بود و خاموش شد ، عمر ، رضى اللّه عنه ، مىگفت : من مىخواستم كه در سخن آيم و جواب وى باز دهم ، و در راه كه به پيش أنصار مىآمدم * سخنى چند بپرورده بودم ، چنان كه مرا [ 1 ] آن سخنها عجب آمده بود . و چون قصد آن كردم كه آن سخنها بگويم ، أبو بكر ، رضى اللّه عنه ، مرا گفت : يا عمر ، خاموش باش كه وقت [ سخن گفتن ] [ 2 ] تو نيست .
پس من خاموش شدم ، و أبو بكر ، رضى اللّه عنه ، بسخن در آمد و او خود از من داناتر بود ، و هر چه من با خود راست كرده بودم كه بگويم ، او خود ببديهه بگفت بلكه بهتر از ان بگفت ، تا بدان جاى رسيد [ 3 ] كه أنصار را گفت : اى جمع أنصار ، بدانيد كه مهاجر از شما فاضلتراند ، از بهر آنكه ايشان أهل هجرتاند و بحسب و نسب از جملهء عرب معروفتر و مشهورتراند ، و قريش و قوم پيغمبر ، عليه السّلام ، ايشاناند ، و همهء عرب دانند كه أهليّت و إمامت و نيابت پيغمبر ، عليه السّلام ، ايشان را بهتر باشد ، و خلافت مسلمانان جز ايشان كسى ديگر نتوانند كردن .
و چون أبو بكر ، رضى اللّه عنه ، اين سخنها بگفته بود ، دست من و آن ابو عبيدة بن الجرّاح بگرفت و گفت : اى أنصار ، من يكى از اين هر دو شما را مىپسندم ، هر كدام كه شما را مىبايد برخيزيد و با وى بيعت كنيد و كار خلافت و إمامت به وى مفوّض كنيد .
عمر ، رضى اللّه عنه ، گفت : هر چه أبو بكر گفت مرا خوش آمد ، إلّا آنكه گفت كه : أنصار با من كه عمرم بيعت كنند و خلافت و إمارت تسليم و تفويض به من كنند ، و بخداى كه اگر مرا در پيش داشتندى و گردن من بزدندى ، دوستر از ان داشتمى كه أميرى قومى كردمى كه أبو بكر ، رضى اللّه
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : ما را ، و بر طبق ساير نسخ ضبط شد .
[ ( 2 - ) ] از روا و مج نقل شد .
[ ( 3 - ) ] مج : بر بديهه همان و بهتر از ان بگفت ، چنان كه من از ان عجب بماندم و مرا يقين شد كه او أولى بود كه سخن گويد و سخن بدانجا رسيد .