رضى اللّه عنه ، از پيش پيغمبر ، عليه السّلام ، بيرون آمد و مردم پيش وى آمدند و پرسش مىكردند كه سيّد ، عليه السّلام ، چگونه است ؟ على ، رضى اللّه عنه ، مىگفت : امروز به حمد اللّه او را هيچ رنجى نيست . پس چون على چنين بگفت ، عبّاس ، رضى اللّهُ عنه ، دست وى بگرفت و بگوشهاى برد و گفت : يا على ، تو هنوز أحوال نمىدانى و مىگوئى كه پيغمبر ، عليه السّلام ، بهتر است و بخداى كه من امروز آثار و علامت مرگ بر وى ديدم و از روى وى بشناختم [ 1 ] ، و همچنانكه مرا معلوم شده است از قوم بنى [ عبد ] المطلّب ، چون أجل ايشان نزديك رسيدى ، و هر آينه من مىدانم كه وفات وى نزديك شده است ، اكنون بيا تا ببر وى رويم و باز دانيم كه بعد از وى كار خلافت كه را خواهد بودن ، تا اگر از ان ماست دانيم و اگر از ان غير ماست دانيم ، و بارى وصيّتى در حقّ ما بكند . على ، رضى اللّه عنه ، گفت : مرا با اين سؤال كارى نيست ، و اگر سيّد ، عليه السّلام ، ما را منعى مىكند يقين مىبايد دانست كه هيچ كس بعد از وى چيزى بما ندهد و اگر چند وصيّت ما را كرده باشد .
و هم در آن روز كه ايشان اين سخن بگفته بودند ، سيّد ، عليه السّلام ، وفات يافت و بجوار حقّ رسيد و وفات سيّد ، عليه السّلام ، روز دوشنبه بود چاشتگاه گرم .
و عايشه ، رضى اللّه عنها ، گفت كه :
هم در آن روز كه سيّد ، عليه السّلام ، وفات خواست يافتن ، نماز بامداد به مسجد رفته بود ، و مردم را پند داده بود و وصيّت كرده بود ، و حكايت آن از پيش رفت . و چون از وصيّت و نصيحت بپرداخت ، باز خانه آمد و سر در كنار من نهاد كه عايشه بودم ، و در آن حالت يكى از خويشان من در آمد و مسواكى سبز در دست داشت ، و سيّد ، عليه السّلام ، در ان نگاه
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : آثار و علامات مرگ بر روى وى بشناختم .