و رافع بن أبى رافع الطّائى [ 1 ] حكايت كرد كه :
من در غزو ذات السّلاسل بودم و مردى بودم كه در ميان بيابان و رمل چنان راه بردمى كه هيچ كس با من برنيامدى ، چنان كه در جاهليّت ، چون خواستمى كه بر قومى تاختن بردمى و ايشان را غارت كردمى كه ميان رمل و بيابان بودى و آب در راه نبودى ، من آب برگرفتمى و در ميان خايهء شتر مرغ پنهان كردمى ، و چون بميان بيابان رسيدمى . آن خايهء شترمرغ در زير گودهء رمل در رمل پنهان كردمى و برفتمى و گلهاى شتر در پيش گرفتمى و سر در بيابان نهادمى ، و لشكرى كه از دنبالهء من بيامدندى ، چون پارهاى راه بيامدندى ، از بيم تشنگى باز گرديدندى ، و من برفتمى و آن آب كه در ميان خايهء شتر مرغ پنهان كرده بودمى از زير گودهء رمل برگرفتمى و بخوردمى و اشتر براندمى و برفتمى ، پس چون مسلمان شده بودم ، و سيّد ، عليه السّلام ، ما را با لشكر مهاجر بفرستاد بغزو ذات السّلاسل ، من چون مىرفتم در راه صحبت أبو بكر ، رضى اللّه عنه ، اختيار كردم و در خدمت وى مىبودم . و أبو بكر ، رضى اللّه عنه ، گليمى داشت ، هر گاه كه در راه بودى آن را در برگرفتى و هر گاه كه جائى بنشستى آن را فرش خود ساختى ، و از اين جهت أهل يمن ، چون مرتدّ شدند در عهد خلافت أبو بكر ، رضى اللّه عنه ، تعيير كردند و گفتند :
نحن نبايع ذا العباءه ؟
گفتند : ما چگونه بيعت كنيم با كسى كه خداوند گليمى بوده باشد ؟
رافع حكايت كرد و گفت : چون از غزو ذات السّلاسل فارغ شده بوديم و نزديك مدينه آمده بوديم ، أبو بكر را گفتم ، رضى اللّه عنه ، كه :
مرا وصيّتى و نصيحتى بكن . أبو بكر ، رضى اللّه عنه ، گفت : اگر نه تو گفته بودى ، من هم ترا وصيّت كردمى ، فكيف كه درخواست كردى .
بعد از ان أبو بكر در باب مسلمانى مرا نصيحتها و وصيّتها فرمود و در آخر
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : رافع بن الرافع ، و بمتابعت از متن عربى بر طبق روا ضبط شد .